گنجور

 
حاجب شیرازی

ما را نبود شکوه ز آلمان گله از روس

گر، روس زما برد بسی کشور محروس

لیکن همه ایران بود از مردم ایران

وز، یاد برفت آن همه عرض آن همه ناموس

روزی که بود صلح، جهان دار و جهانگیر

محروم شود ظالم مردم کش مأیوس

از میمنت صلح شود خاک بهم وصل

مردم همه مربوط و جوانان همه مأنوس

بهر خبر صلح چه زد صور سرافیل

نی طبل زند بر سر و نی سینه زند کوس

در جامه دیبا تنت ای مه به چه ماند

رخشنده چراغ است جهانتاب به فانوس

کی جنت شداد و بهشت عدن استی

آن باغ حیاتی که کند عشق تو مفروس

هر شیئی فزون است، بود قیمت او کم

بی شبهه خروس است و بد از طوطی و طاووس

درویش فزون است در این شهر و در این دهر

بی قدر از آنند ببین در همه محسوس

دجال خر لنگ به میدان جهان تاخت

از طالع میشوم خود و اختر منحوس

زد صیحه خروس سحر ای مرغ شب آهنگ

طالع شود از حق حق تو طلعت قدوس

در کعبه و در بتکده و دیر و کلیسا

شد نام تو تکبیر از آن نغمه ناقوس

آنان که ندانند تو را قدر و مراتب

زین پس همه سایند ز حسرت کف افسوس

«حاجب » مکن اسرار حقیقت پس از این فاش

کابلیس وشانند بر احوال تو جاسوس

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

ای بستهٔ خود کرده دل خلق به ناموس

ز اندیشه تو را رفته به هر جانب جاسوس

اثبات یقین تو به معقول چه سود است،

چون نیست یقین نفی گمان تو به محسوس؟

تا چند سخن گوئی از حق و حقیقت؟

[...]

سیدای نسفی

بیرون چو رود شمع من از خانه فانوس

آیند چو پروانه حریفان پی پابوس

گیرم سر راه وی و گویم به صد افسوس

رفتن به چه ماند بر خرامیدن طاووس

صفی علیشاه

گر مشت زدی بر سر و کتفی پی‌ناموس

می‌شد به زمین تاه تن مرد چو فانوس

گر خصم بدش زهره گیو و فر کاوس

از هستی خود بود در آن هائله مایوس

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه