گنجور

 
حافظ

ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار

تا تن خاکی من عین بقا گردانی

چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست

به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی

همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن

زانکه در پای تو دارم سر جان‌افشانی

بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب

وصف آن ماه که در حُسن ندارد ثانی