گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۱

 
حافظ شیرازی
حافظ » غزلیات
 

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل

ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین

گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست

بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من

گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود

ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید

کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

سالار عقیلی » میهن » ساز و آواز: اصفهان

سالار عقیلی » پیدای پنهان » حکایت شیرین

کامران جهانبانی » تنها تو خونه » درس غم

سالار عقیلی » میهن » ساز و آواز: شور

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ به خط سلطانعلی مشهدی با تصاویر حاشیهٔ افزوده در دورهٔ گورکانی هند » تصویر 176 دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الثانی ۹۲۶ هجری قمری » تصویر 191 دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر 264 دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در مورخ ۱۹ رجب ۱۲۰۲ هجری قمری در هند » تصویر 362 دیوان حافظ به اهتمام محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی، به خط حسن زرین خط، مرداد ۱۳۲۰ شمسی ، زوار، چاپ سینا، تهران » تصویر 407

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

NAFAS در ‫۸ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۰۲:۴۲ نوشته:

بیت 1 : وقتی گرد راه محبوب میشوم دامن از وجود من پاک میکند و خود را از من دور میسازد
بیت 3 : به چشم سفارش کردم که برای یک بار دیدن خوب سیر تماشا کن گفت : میخواهی با انجام این کار جوی خون از من جاری شود
بیت 5 : اگر مانند شمع در حضور محبوب بمیرم بر رنج من چون صبح خنده میکند و اگر آزرده دل شوم یکباره خاطر ناز پرورده خود را از من ملول میسازد که چرا رنجیده ام
بیت 8 : ای حافظ صبر کن که اگر درس عشق را این طور بخوانی عشق جانسوز از ناکامی من در هر گوشه ای از عالم داستانها خواهد گفت
بنگرید : تماشا کنید
چیزی مختصر : چیز اندک مقصود دهان تنگ محبوب
روی نگین : چهره ی نگارین زیبا
تا چون شود : تا چه پیش آید
کام : آرزو
داد بستاند : انتقام بگیرد و مرا به ستم بکشد

 

سعید در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۰۸ نوشته:

در بیت پنجم « گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست/بس حکایت های شیرین باز می ماند زمن » در واژه ی « شیرین » ایهام تناسب وجود دارد 1- جکایت های شیرین و خواندنی 2- شیرین معشوق خسرو که با کلمه ی فرهادتناسب هم دارد.
در بیت « دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید/ کاو به چیزی مختصر چون باز می ماند زمن » در واژه ی « باز می ماند » ایهام وجود دارد 1- از من باز می ماند و توجه نمی کند 2- در برابر وجود بی ارزشی چون من دهانش باز می ماند و تعجب می کند.

 

وحید در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۳۹ نوشته:

بسیار زیبا بود.

 

جاوید مدرس (رافض) در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۱۸ نوشته:

**************************************
**************************************
دوستان ..................... بهر دهانش بنگرید
کاو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من!
جان دادم از: 17 نسخه (803، 814- 813، 823، 824، 825، 843 و 11 نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) نیساری
جان داده‌ام: 5 نسخه (819، 822، 827 و 2 نسخۀ بسیار متأخر) قزوینی- غنی، خانلری، عیوضی، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه، خرمشاهی- جاوید
جان دادن از: 1 نسخۀ متأخر (858)
جان دارم از: 1 نسخۀ متأخر (859)
خون خوردم از: 1 نسخۀ بسیار متأخر (893)
جان می‌دهم: 1 نسخۀ بی‌تاریخ
35 نسخه غزل 393 را دارند و 9 نسخه از جمله نسخه‌های مورخ 801، 813 و 816 بیت فوق را ندارند.
************************************
***********************************

 

سیدعلی ساقی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۸:۲۲ نوشته:

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاندزمن
ور بگـــویـم دل بگـــردان رو بگـــرداند ز من
خاک راه شدن : کنایه ازشکسته نفسی و نهایت فروتنی است.
دامن افشاندن : کنایه از روی‌گردانی و بی توّجهی نمودن، با غرور و تکبّر از کسی دور شدن و کسی را نـپـذیرفتـن
دل بگردان : تغییر نظر بده
روی گرداندن پشت کردن
در ادبیاتِ عاشقانه‌ی ما عاشق همیشه اظهارنیاز می کندو معشوق ناز.
منِ عاشق اگر روزی به این امید بمیرم که خاکِ راهش شوم تا مگردردامنش بنشینم،ازبختِ بدی که دارم، مرا نمی‌پـذیرد و چنانچه به هرزبانی از او بخواهم که تغییرِ رأی دهد و به من متمایل شودوتوّجه کند به من پشت می‌کند و از من دور می‌شود
ندارم دستت ازدامن بجز درخاک وآن دَم هم
که برخاکم روان گردی به گرد دامنت گَردم....
روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
روی رنگین : رخسارِ سرخ و برافروخته ، چهره‌ی پر طراوت و زیبا
می‌نماید : نشان می‌دهد
باز پوشاندن : پنهان کردن
چهره‌یِ پر طراوت خود راهمانندِگل به هرکسی نشان می‌هد و وقتی به او می‌گویم که روی زیبایت را به هر کس و ناکس نشان مده وبپوشان،او رویِ خود راتنها از من پنهان می‌کند.!
دل ازمن برد وروی ازمن نهان کرد
خدا را باکه این بازی توان کرد؟
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
دراین بیت به چشم شخصیتِ انسانی داده شده است.
"خون راند ز من" : اشک خونین از من جاری سازد.
به چشمِ خویش گفتم حداقل یکبار درست وحسابی تماشایش کن ، تامگرآرم شوی. گفت: می‌خواهی من خوب تماشایش کنم تا اشکِ خونیـنِ من همچون جوی جاری گردد؟!یک بارسیرتماشایِ اوکردن همانا ویک عمر گریستن همانا....
دراین بیت تناسب زیبایی بین خون و چهره‌ی معشوق ایجاد شده است. همانگونه که دربیتِ قبلی اشاره شده، معشوق چهره‌اش سرخ است. سرخیِ چهره‌ی او در اشکِ چشمِ عاشق که خونین است انعکاس پیداکرده است.
نکته یِ دیگر اینکه تاب وتبِ عشقِ عاشق، باتماشایِ معشوقنه تنها کم نمی شود بلکه فزونی می یابد.
بلبلی برگِ گلی خوشرنگ درمنقارداشت
وندرآن برگ ونواخوش ناله های زارداشت
گفتمش درعینِ وصل این ناله وفریادچیست
گفت ماراجلوه یِ معشوق دراینکارداشت.
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
تشنه به خون کسی بودن : آرزوی مرگ کسی داشتن ، قصد کشتن کسی داشتن
کام ستاندن : به مراد دل رسیدن ، به وصال رسیدن
داد ستاندن :آزار واذیت کردن ودادش رادرآوردن
"تـشنـه" با"لـب"و"کام" با"داد" تناسب زیبایی دارند.
او آرزوی مرگ مرا دارد.اوتشنه ی خون من است در حالی که من آرزومندِ بوسیدن ومکیدنِ لـبـهـای او هستم. تا ببینم عاقبت من به وصال او می‌رسم وکام می گیرم یا او مرابه جفامی کُشدوداد ازمن می گیرد وبه کام خویش می رسد؟!
امّاحافظ عاشقی نیست که ازمعشوق ناخرسندباشد.
میلِ من سویِ وصال وقصدِاوسویِ فراق
ترکِ کامِ خودگرفتم تابرآیدکامِ دوست
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
دراین بیت ضمنِ اشاره به داستانِ "شیرین و فرهاد" باآرایه هایِ زیبایی که بینِ "تلخ" و "شیرین" و"فرهاد" وشیرین" ایجادنموده است درادامه یِ بیتِ قبلی می فرماید:
چنانچه من در راهِ طلب به تلخی همچنانکه فرهادجان سپرد،جان بسپارم.همانندِ فرهادکه داستانهای شیرینِ شورانگیزِبسیاری ازاوبجامانده،ازمن نیزقطع یقین افسانه هایِ شیرینِ عاشقانه ای بازخواهدماند.پس من چیزی ازدست نخواهم داد.
«گر چو فرهادم به تلخی جان بر آید» اشاره (تلمیح) به مرگ تلخ فرهاد دارد ، بر اساس روایت نـظـامی : خسرو پرویز برای آنـکـه فرهاد را از سر راه بردارد به او پیشنهاد می‌کند که اگر گذرگاهی در کوه بیستون برایش ایجاد کند "شیرین" به فرهاد برسد ، و فرهاد می‌پذیرد ، فرهاد ابتدا تصویری از شیرین در کوه کنده کاری می‌کند و با تماشای آن نیروی عجیبی پیدا می‌کند و شروع به کندنِ کوه می‌کند ، تا اینکه روزی شیرین به دیدن او می‌آید و این دیدار باعث می‌شود که نیـروی فرهاد چندین برابر شود ، به خسرو پرویز خبر دادند که چه نشسته‌ای که شیرین به دیدارِ فرهاد رفته و فرهاد به عشق او نزدیک است که کارِ گذرگاه را تمام کند ، خسرو به توصیه یِ اطرافیان نیرنگ بکاربسته وبه دروغ خبرِمرگِ شیرین رابه فرهادرساندند.
تااینکه فرهاد باشنیدنِ این خبر،به تلخیِ جانکاهی جان به جان آفرین تسلیم کرد.........
زحسرتِ لبِ شیرین هنوز می بینم
که لاله می دمدازخون دیده ی فرهاد
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خنددچوصبح
ور به رنجم خاطرِ نازک برنجاند ز من
اگر همانندِ شمعی در پیشگاهِ او بـسوزم وآب شوم وتمام گردم، او همانند صبحی که بر شمعِ سوخته یِ مرده، تبسّم می‌زند، بر غمِ جان‌سوزِ من می‌خندد. و لی برعکس اگر از دستِ سنگدلی هایِ اوبنالم وضجه وزاری سردهم و آزرده خاطر شوم، دلِ زود رنج وطبعِ لطیفش،برنمی تابدو از من آزرده خاطر می‌گردد.
درنمی گیرد نیازونازما باحُسنِ دوست
خرّم آن کزنازنینان برخور دارداشت.
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من
جان دادن : ایهام دارد : 1- مـُردن 2- جان را با بوسه‌ای معامله و معاوضه کردن
دهـان : لـب
بـهـر دهـانـش : بخاطربوسیدنِ لـبـش
(مـخـتـصـر = کوچک و ناچیز ، کم بها ، ایـهـام دارد : 1- دهان معشوق ، به خاطر تنگی و کوچکی‌اش 2- جانِ عاشق که درنظرگاهِ معشوق در برابر بوسه ارزشِ چندانی ندارد.
دوستان ببینید که ؛ من به اِزایِ بوسه‌ای از لبـش جانـم را تقدیمش کرده‌ام ولی او جانم را در برابر بوسه‌اش ناچیز و بی ارزش می‌داند و بوسه‌ای نمی‌دهد. یا به عبارتی دیگر: دوستان ببینید که ؛ من درآرزویِ بوسه‌ای از لب او دارم می‌میرم ولی (اوازمن بازمی ماند)مضایقه می کندو بوسه‌ای از آن دهانِ کوچکش را ازمن دریغ می‌دارد.
"بازماندن" رااگربه معنایِ گشوده ماندنِ دهان بگیریم،درآن صورت معنایِ بیت دوم بدین صورت خواهدبود:
من برای خاطرِ یک بوسه جان خویش را می دهم امّا ببینیددهانِ معشوق چگونه در اِزایِ این کارِ کوچکِ من،از تعجّب وتمسخُر بازمانده است!
درجای دیگر درهمین معنامی فرماید:
گفتم آه ازدلِ دیوانه یِ حافظ بی تو
زیرِلب خنده زنان گفت که دیوانه یِ کیست؟
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من
زین دست :ازاین نـوع ، گونه ، بدین شکل و شیوه
افسانه :داستان باور نکردنی
خـوانـدن : روایت کردن
ای حـافـظ شکیبایی پیشه کن که اگر درسِ غم از این گونه ای که می بینم بوده باشد ، عشق در هر گوشه‌ای از جهان داستان‌های باور نکردنی و عجیب در باره‌ی من روایت خواهد کرد.
دوستان درپرده می گویم سخن
گفته خواهدشد به دستان نیزهم

 

نعمان در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۲ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۳۲ نوشته:

یاد حافظ به خیر
این فالی بود که من برای تفال به وصل معشوقه ام در شب یلدا باز کردم، من حتی نتوانستم آن را بخوانم چرا که آخرش از اولش پیدا بود،
و همان شد که حافظ گفت و فصل هجران از همان ایام شروع شد...
به قول مولانا "از دوست به یادگار دردی دارم، کان درد به صد هزار درمان ندهم".

 

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، پنج شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۳ نوشته:

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
مراد حضرت عشق حافظ از چشم ته همین چشم جسمی ان بلکه چشم دل یا چشم باطن انسان است و میفرماید که در همه احوال تنها حق تعالی را ببین و یک نظر نه اینکه فقط یک بار بلکه همواره او را ببین و نظر به سوی دیگر که همانا این جهان مادیست نگردان و عارف همواره نظر به معشوق دارد و اگر هم به زیبایی های این جهان توجه کرده و از آن بهره ببرد باز اینها را چیزی جز خط و خالهای جمال یار نمی بیند پس عارف در هر حال تنها یک نظر دارد و آنهم نظر به سمت اوست .
در مصرع دوم میگوید اما این که بواقع انسان بخواهد فقط یک نظر و آنهم به سوی او داشته باشد بهایی دارد و آن اینکه اجازه دهد حضرتش خون من کاذب او را بریزد تا تنها من اصلی خدایی انسان برجا مانده و از من ذهنیش که معمولاً انسان خود را با او توصیف میکند اثری برجا نماند . مقام من ، ثروت من، علم من، باورهای مذهبی یا سیاسی من تعصبات نژادی و ملیت من ، جلب تایید و توجه دیگران به من ، خشم من ، کینه و حس انتقام من ، حسادت من، و بسیاری از صفات دیگر از توصیفات من متوهم ذهنی هستند که اصولا انسان هیچ نیازی به آنها ندارد و بلکه بسیار مضر به حال انسان هستند .پس تا خون این من کاذب انسان ریخته نشود یعنی انسان از جمیع این صفات پاک و مبرا نگردد از نظر واحد خبری نخواهد بود و انسان غالبا نگاهی به این جهان و هم هویت شدگی های آن داشته و شاید نیم نگاهی نیز به اصل زندگی و خدا که این قطعا منافقانه است و راه به جایی نخواهد برد . اما در بیت دوم حافظ ادامه میدهد حضرت معشوق یا زندگی یا خدا همواره به خون من ذهنی ام تشنه است و میخواهد این من کاذب و توهمی را از میان بردارد و انسان سالک و خداجو همواره نگاهش به لبان حضرتش میباشد تا لبخند
رضایت معشوق را ببیند . حال ببینیم چه پیش میآید آیا من به عنوان هشیاری حضور میتوانم با لبخند رضایت او کام دلم برآمده و یا وجه خدایی ام یا بینهایت او زنده و واصل شوم یا اینکه مقاومت کرده داد و فریاد براه انداخته ،شکایت کرده و تحمل درد ناشی از رها نمودن من کاذب و هم هویت شدگی های خود با چیزهای این جهانی را ندارم .
در خانه بمانیم اما نه در خانه ذهن
سلامت باشید

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.