گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل

سلسبیلت کرده جان و دل سبیل

سبزپوشان خطت بر گرد لب

همچو مورانند گرد سلسبیل

ناوک چشم تو در هر گوشه‌ای

همچو من افتاده دارد صد قتیل

یا رب این آتش که در جان من است

سرد کن زان سان که کردی بر خلیل

من نمی‌یابم مجال ای دوستان

گر چه دارد او جمالی بس جمیل

پای ما لنگ است و منزل بس دراز

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

حافظ از سرپنجهٔ عشق نگار

همچو مور افتاده شد در پای پیل

شاه عالم را بقا و عز و ناز

باد و هر چیزی که باشد زین قبیل

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

هوشنگ نوشته:

سلام. باید تخلص شاعر در بیت آخر باشد به نظر من بیت آخر و بیت یکی مانده به آحر جابجا شده است.

حسین نوشته:

در پاسخ به حاشیه هوشنگ عزیز :
به نظر می رسد خواجه زمانی که مجبور بوده در مدح زمامداری بیتی بسراید، با زیرکی غزل خود را می سروده و منظور خود را بیان می نموده حتی تخلص خود را هم می اورده، سپس بیتی هم در مدح حاکم به پایان غزل می افزوده و منتی سر او می گذاشته است.

علی نوشته:

نظر این حقیر این است که خواجه رند شیرازی بدون کوچکترین توجهی به ملوک و یا زمامداران در مدح و ثنای معشوق ازلی خود (شاه عالم) با چنان رندی شعر می سروده که ملوک انرا به خود و عوام الناس به معشوقان زمینی وی نسبت میدادند.
اگــر بینــی در ایــن دیــــوان اشــــعار
خـــرابـات و خــــرابـاتـی و خــــمار
شـــراب و شــاهـد و شــمع و شبســتان
خــــــروش بربــــط و آواز مســــتان……..
چــو هریک را از این الفاظ جــانی است
به زیــر هریـــک از اینها جــــهانی است…
شمس مغربی
هـــــاتف اربـــاب معرفت، که گهــــی
مســـت خــوانندشان و گــــه هشــــیار
از مــــی و بــــزم و ســـاقی و مطــرب
وز مُــــــخ و دیـــر و شـــاهد و زنــار
قصــــد ایشــان نــهفته اســـراری است
کـــه بـــه ایـــما کـــنند گــاه اظهـــار… هـــــاتف اصفهانی
هــــر آن معنــی کــه شــد از ذوق پیـدا
کجـــا تعبیــــر لفظــــی یـــــابد او را
چــــو اهـــل دل کند تفسیـــر معنــــی
بــه ماننــدی کـــند تعبیـــــر معنـــــی…. شیخ شبستری

ناشناس نوشته:

بادرود وسلام به حضرت خواجه حافظ و همه دوستاران او. مسئله مهم در فهم متون معرفتی این است که باید بین متکلم و مخاطب گونه ای از سنخیت وجود داشته باشد تا اراده متکلم قابل درک باشد . البته این سنخیت مقول به تشکیک است . هرچه سنخیت قویتر باشد امکان ارتباط و درک بیشتر میگردد. اشعار جناب خواجه ره سفرنامه و به تعبیری معراجنامه اوست وبه منزله شناسنامه این مرد الهی و این فرزند قران وولیده سحر محسوب میگردد. دیولن خواجه کتاب بزرگ وعمیق توحید اعظم است که در وجود ان مرد الهی حرف به حرف کلمه به کلمه سطر به سطر و صفحه به صفحه ان حک شده است .در هر حال کسانی از اینگونه متون بهره مند واقعی نه حالی و زود گذر میشوند که سنخیت علمی و عملی با ان محد عظیم الشان داشته باشند . اللهم الرزقنا

حمیدرضا نوشته:

خواجه عبارت و مفهوم دست کوتاه و «خرما بر نخیل» را احتمالا از این بیت سعدی وام گرفته است:

نمی‌دانم رطب را چاشنی چیست
همی‌بینم که خرما بر نخیل است

http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh74

سیدعلی ساقی نوشته:

ای رُخت چون خـُلد و لعلت سلسبیـل

سلسبـیـلـت کرده جان و دل سـبـیـل

“شاه شجاع”انیس ومونسِ حافظ، غزلی دارد با این مطلع :

ای به کام عاشقان حـُسنت جمیل

کی گزینـد بـیـدلی بر تـو بـدیـل

حافظ به استقبال از غزلِ “شاه شجاع” این غزل را سروده است

خـُلـد : بهشت لعل : استعاره از لب

سلسبیل: چشمه ای دربهشت که آبِ گوارایِ حیات درآن جاریست،می خوشگوار

سبیل :راه وطریق ، به رایگان در اختیارگذاشتن،وقف نمودن ، مباح ساختن ،کنایه از خونِ حلال

“جان و دل سبیل کردن” یعنی جان و دل را وقف کردن وفـدا کردن

ای که چهره وسیمایِ تو همانندِ بهشت است و لبت همچون چشمه ای خوشگوار،شیرین وجانبخش به مانندِ سلسبیلِ بهشت که آبِ گوارایِ حیات جاریست……. .بقیه درادامه مطلب

ای رُخت چون خـُلد و لعلت سلسبیـل

سلسبـیـلـت کرده جان و دل سـبـیـل

“شاه شجاع”انیس ومونسِ حافظ، غزلی دارد با این مطلع :

ای به کام عاشقان حـُسنت جمیل

کی گزینـد بـیـدلی بر تـو بـدیـل

حافظ به استقبال از غزلِ “شاه شجاع” این غزل را سروده است

خـُلـد : بهشت لعل : استعاره از لب

سلسبیل: چشمه ای دربهشت که آبِ گوارایِ حیات درآن جاریست،می خوشگوار

سبیل :راه وطریق ، به رایگان در اختیارگذاشتن،وقف نمودن ، مباح ساختن ،کنایه از خونِ حلال

“جان و دل سبیل کردن” یعنی جان و دل را وقف کردن وفـدا کردن

ای که چهره وسیمایِ تو همانندِ بهشت است و لبت همچون چشمه ای خوشگوار،شیرین وجانبخش به مانندِ سلسبیلِ بهشت که آبِ گوارایِ حیات جاریست .

(”سلسبیلت کرده” یعنی سلسبیل برای توکرده)

معنایِ اول مصرع دوم:

چشمه یِ سلسبیلِ بهشت، بامشاهده یِ بهشتِ رخسارِتو، جان ودل ووجودش راازبهرِ تو وازبرایِ تو وقف نموده ودر دهانِ توحلول پیداکرده است. بهشت سلسبیلش راتقدیمِ بهشتِ رخ یارنموده است.

معنایِ دوم :

عجبا چشمه ی سلسبیلِ بهشتِ رخِ تو بجایِ آنکه جان وحیات ببخشد،برعکس ریخته شدنِ خونِ جان ودلِ عاشق را مباح وپاک دانسته وآن راقربانی می کند.این نوع گله مندی به منظورِ تحریک وجلبِ توّجهِ یارامجام می گیرد.(حسنِ طلب)درمعنایِ دوم:

باکه این نکته توان گفت که آن سنگین دل

کشت مارا ولبِ عیسی مریم بااوست

سبـز پـوشـانِ خـَطَــت بـر گـِرد لـــــب

هـمـچـو حـورانـنـد گــِـرد سـلـسبـیـل

سبـز پـوشـانِ خـطــت :موهای ریزولطیفِ دورِ لب،استعاره ازمِهرگیاه ،گیاهی که دارای اثرات درمانی بسیار است وبه عقیده قدما هرکس با خود داشته باشد مهر و محبّت همگان را به خود جلب می کند.

واژه یِ “سبزپوشان” به این دلیل آمده که مفهومِ”تازگیِ روئیدن” و “سبزشدنِ “مو وطراوتِ نوجوانیِ معشوق رانیز برساند،ضمنِ آنکه “سبز پوشان” صرف نظر از معنایِ لغوی، کنایه از فرشتگان وحوریان و اهالیِ بهشت است.

موهایِ نرم وتازه سبزشده یِ گِرداگردِلبت، همچون حوریانی هستند بر پیرامونِ سلسبیلت (براطرافِ لبِ تو) لبِ یار یادهانِ یار همچون چشمه‌یِ شیرین وگوارائیست وموهایِ اطرافِ آن مثلِ حوریان وپریانِی که برگرداگردِ چشمه یِ سلسبیل درطوافند.

“خط “بع معنای ِموهای ریزاطرافِ لب وصورت ،درشعرِ کهن جایگاهِ ویژه ای داشت وازمحاسنِ معشوق قلمدادمی شد:

“سبزه یِ خطِ “تودیدیم وزبستانِ بهشت

به طلبکاریِ این مِهرِگیاه آمده ایم

نـاوکِ چـشـم تــو در هـر گــوشـــه‌ای

هـمـچـو مـن افـتــاده دارد صـد قـتـیـل

ناوک : تـیـر ، استعاره از مـژه است

قتیل : کشته شده ،قربانی

تیرِمژگان تـو ازبس که اثربخش است ،در هر گوشه‌ای صدها کشته‌ همانند من دارد .

دل که از ناوک مژگان تـو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه‌ی ابروی تـو بود

یـا رب ایـن آتـش که در جان مـن‌است

سرد کن زانـسان که کـردی بر خلـیـل

خدایا، این آتش سـوزانده یِ عشق را که بر جان من افتاده سرد کن ، آتشِ عشق تحمل سوزاست “که عشق آسان نموداول ولی افتادمشکلها” عاشق بسیاری اوقات ازسختی ها ومشقتی که ازعشق حاصل می گردد طاقتش تمام می شود. همان گونه که

فرمان دادی :”ای آتش بر ابراهیم سـرد و بی‌گزند شـو ” و آتش سردگشت ومبدّل به گلستان شد (اشاره به داستانِ حضرت ابراهیم است).اماحافظ عاشقی نیست که ازخدابخواهد آتشِ عشق راخاموش گرداند،بلکه رندانه قصدداردآتشِ فراق تبدیل به گلستانِ وصل گرددواوبهره مندشود.

حافظ همیشه به شعله وربودنِ آتشِ عشق می‌بالد و می‌نازد :

زین آتش نهفته که در سینه‌ی من است

خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت

مـن نـمی‌یـابم مـجال ، ای دوستـان !

گـر چـه دارد او جمـالی بـس جـمـیـل

مجال : مهلت ،فرصت ، اجازه

جمیل : زیـبــا

ای دوستان ! اگر چه او چهره‌ای بس زیبا داردو مرا مجذوب می سازد، ولی من دردوره یِ هجران بسرمی برم وازفرصتِ عشقبازی با او محرومم . من امکانِ معاشقه با او را ندارم.

منِ خاکی که ازاین درنتوانم برخاست

ازکجابوسه زنم برلبِ آن قصرِبلند

پـای ما لنـگ ست و مـنـزل بـس دراز

دسـت مـا کوتـاه و خـرمـــا بر نـخـیـل

لنگ : شکسته و علیل و ناتـوان

منزل : مقصد وبارگاهِ معشوق

نخیل : درختِ خرما ونخل بلند

این بیت آنقدرشاعرانه ودارای تصویر وقابلِ فهم برایِ عموم است که تبدیل به ضرالمثل شده است

سرمنزلِ مقصود وبارگاهِ معشوق دردوردست هاواقع شده وبرای رسیدن به آن بایداز هفت خانِ رستم عبورکرد .ازبختِ بد پایِ مانیز شکسته وناتوان است و ما قدرتِ راه رفتن نداریم ، وصالِ یار همانند خرمایی بر بلندای نخل است و دستانِ کوتاه ما بدان نمی‌رسد. لوازم وابزارِفوق العاده نیازاست که مانداریم.

بدان کمرنرسد دستِ هرگدا حافظ

خزانه ای به کف آور زگنجِ قارون بیش

حـافــظ از سـرپـنـجـه‌یِ عشق نـگار

همـچو مـور افتـاده شد در پـای پـیــل

“سرپنجه” کنایه از قدرت و تواناییِ فوق العاده است. عشق به عقاب یاشیر ویاهرموجودی که دارایِ سرپنجه ای قوی هست تشبیه شده ودرمقابل، شاعرآنقدر ضعیف وناتوانست که بمانندمورچه ایست که درزیرپایِ فیل له شده است.

اندرآن ساعت که برپشتِ صبابندندزین

باسلیمان چون برانم من که مورم مرکب است؟

شــاه عـالـَــم را بـقــا و عـــزّ و نـــــاز

بـاد و هرچیزی که باشد زیـن قـبـیـل

شاه علم همان شاه شجاع است.

جاودانگی ، عزت ، ارجمندی در نازوتنعّم وافتخار وخلاصه هرآنچه که ازاین قبیل است همه نصیبِ شاه شجاع بادا.

آرزومندم “سلامت وسعادت وسرافرازی وثروت”وهرچیزخوب وباارزش قسمتِ شاه عالم باشد.

سال وفال ومال وحال واصل ونسل وتخت وبخت

بـادت انـدر شـــــــهریــاری بــرقــــــرار و بــادوام

سـال خــرّم فـال نیـــکو مـال وافــــرحـال خــوش

اصـل ثــابت نســل بـاقی تخت عـالـی بخت رام

درموردِشأنِ نزولِ این غزل بایدبه یاد داشت:

شاه شجاع پادشاهی شاعر،ادیب وبافرهنگ بوده ودربارگاهِ خویش مجلسِ شعروشاعری ترتیب می دادوهرازچندی به رسمِ معمول، ازشاعرانِ سرشناس وبزرگانِ عرصه ی شعروشاعری دعوت بعمل می آورد تا ساعاتی رادرکناریکدیگربه مشاعره،مباحثه وشعرخوانی بگذرانند.امّاآنچه که درخورِتوّجه است این است که:

حافظ هرگاه به قصدِمدّاحیِ کسی یا پاسخگویی به ادّعایِ مدّعیان،شعر می سرود سعی می نمود ضمنِ پردازشِ اصلِ موضوع، غزلیاتِ خودرا با مضامینِ بکرِ عاشقانه، عارفانه وحتّاعامیانه ،حکمت وفلسفه غنی سازی کند وبگونه ای ادایِ مطلب نماید که هیچ یک ازغزلها در محدوده یِ “مدح” ودرحصارِ”یک حادثه یِ تاریخی” باقی نمانَد.

صرفنظرازاینکه بینِ حافظ وشاه شجاع یک ارتباطِ خصوصی وپیوندِ دوستیِ دوطرفه وبسیار عمیق وعاطفی جریان داشت ، ملاحظه میگردد که دراین غزل نیزمثلِ همیشه سعی نموده بُعدِ ستایشِ وابرازِ احساسات، درسایه یِ ابعادِ دیگرِغزل مانند:”بکارگیری ِ ایهام واشاره –معماریِ چینشِ کلمات وآرایشِ واژه ها-تصویرسازی وایجادتناسب و….. فرو رود ودامنه یِ سخن بصورتِ عمومی وفراگیرتوسعه پیداکند تا امکانِ برداشتِ معنی وفیض بردن ازلطافت وظرافتِ غزل برایِ همگان، حتّا آنهاکه ازشأنِ نزولِ غزل بی اطلاعند میسّرگردد.

کوتاه سخن اینکه: گرچه بسیاری ازغزل هایِ حافظ به مناسبتِ خاصی یادراستقبال ازغزلی یادرپاسخ به ادّعایِ مدّعیانِ شعروشاعری وتحتِ تأثیرِرخدادهایِ اجتماعی به رشته ی نظم کشیده شده اند،لیکن چنانچه می بینیم،گستره یِ معانیِ ترکیبات ومفاهیمِ عبارات،درقیدِ زمان ومکان متوقف نشده وآنچنان عمومیّت دارندکه بدونِ لحاظ قراردادنِ جایگاهِ نزولِ غزل نیز، هرکسی می تواند باکاوش وغور در ترکیباتِ بدیع وبِکرِ عاشقانه وشاعرانه یِ بیت بیتِ هریک ازغزلها، غم واندوه ازخاطرِ خویش زدوده و ازهنرنمایی ،خلاقیّت و خیالپردازیِ شاعر لذّتِ ببرد.
مدّعی گولغزونکته به حافظ مفروش
کِلـکِ مـا نیـــز زبـانیّ وبیـــانی دارد

عبدالرضا یوسفی نوشته:

سلام. سلامی چو بوی خوش آشنایی
توضیحات جامع جناب آقای سید علی ساقی در بیان شرح معانی این غزل که روانی و لطافت لفظی کمتری نسبت به اغلب اشعار حافظ دارد و خصوصا بیت مثالی که از سایر غزایات خواجه آورده اند کمک کننده و سزاواز قدردانی است.
شعر حافظ همه بیت الزل معرفت است…

کانال رسمی گنجور در تلگرام