گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

شکنج زلف پریشان به دست باد مده

مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

گرت هواست که با خضر همنشین باشی

نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش

زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست

بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش

طریق خدمت و آیین بندگی کردن

خدای را که رها کن به ما و سلطان باش

دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار

وز آن که با دل ما کرده‌ای پشیمان باش

تو شمع انجمنی یکزبان و یکدل شو

خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

کمال دلبری و حسن در نظربازیست

به شیوه نظر از نادران دوران باش

خموش حافظ و از جور یار ناله مکن

تو را که گفت که در روی خوب حیران باش

 


با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

mahan نوشته:

در بیت ۷ ” تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو، خیال و خوشش پروانه بین و خندان باش، شمع مجلس خود یکزبان و یک دل هست، پس بهتر می‌بود این بیت را با چو شروع می‌کردیم، چو شمع مجلس یک زبان و یک دل شو، و در مصراع بعدی، خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش، یا به نوعی، عشقی‌ همچون شمع داشته باش نه پروانه

👆☹

mahan نوشته:

در بیت ۷ ” تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو، خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش، شمع مجلس خود یکزبان و یک دل هست، پس بهتر می‌بود این بیت را با چو شروع می‌کردیم، چو شمع مجلس یک زبان و یک دل شو، و در مصراع بعدی، خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش، یا به نوعی، عشقی‌ همچون شمع داشته باش نه پروانه

👆☹

شمس الحق نوشته:

بسیار عالیست جناب mahan ولی درآنصورت آن دیگر شعر حافظ نیست ، شعر شماست . جسارت حقیر را ببخشید ولی حقیر دستی از دور بر آتش گنجور و گنجوریان دارم . تصورش را بکنید چندین میلیون بیت شعر در اینجا بدست انسانهایی تایپ شده است و رنج و بی خوابی بسیاری بدون آنکه امید چشم داشت مالی و اقتصادی داشتن . بدون آنکه اول ماه مطمئن باشند دستمزد و حقوق و مزایایی بحسابشان واریز میشود تا صبح اضافه کاری کرده اند فقط بعشق ادبیات و کمک به فرهنگ فارسی . آنوقت سزاست که بنده و جنابعالی از جای گرم و نرممان و با اطمینان از شرایط مالی و آسودگی در آینده اینچنین فرمایشاتی کرده و کار را بر ایشان سخت گردانیم. آخر تا آنجا که حقیر می داند دستکم ۵۰ نسخۀ متفاوت فقط از دیوان حافظ در دست است و گنجور تنها یک نسخه را مد نظر قرار داده است و بهترین و معتبر تری نسخ را هم بزعم خودش انتخاب کرده است و مگر چارۀ دیگری هم داشته است . شما بودید چه میکردید . حال هر روز یکی از دوستان میفرماید بر طبق نسخۀ قزوینی فلان نیست و دیگری میفرماید برطبق نسخۀ خلخالی بهمانست و سومی نسخّ فروغی را و چهارمی نسخۀ شاملو را . و ملاحظه میکنید و کرده اید که باز هم گنجور با فروتنی تشکر میکند و اصلاح میکند و اگر پنجمین تفر بگوید خیرنسخه گنجوی شیرازی چنانست باز دوباره با نهایت تواضع میگوید متشکرم و همه چیز را بحالت اول بر میگرداند . حال اینها مستندات بر اساس نسخ چاپی و خطی موجود است اما دیگر تصور نمی فرمایید دوستان عزیز که برخی اصلاحات پیشنهادی ما که از ظن خود است و تفسیر به رأی است و معمولاً هم با نظایر این جمله شروع میشود که [من فکر میکنم] [بنظر من] [به تصورمن] قدری زیاده روی باشد . حدود ۵۵ شاعر بزرگ را همه اشعارشان جمع آوری کردن و به اینصورت طبقه بندی نمودن و وارد سیستم کردن کار آسانی نبوده است دوستان عزیز . هریک از این شاعران بطور متوسط هم اگر ۱۵۰ هزار بیت شعر سروده باشند جمعاً حدود ۷ - ۸ میلیون بیت شعر است و این بجز دسته بندی آنها به غزل و قصیده و رباعی و دوبیتی و ترجیعات و قطعات و مثنویات و … است که هریک عنوانی دارد و برخی مثل ۶ دفتر مثنوی گاه عناوین حکایات مطول و مفصل است . یک نگاهی به آثار عطار بیفکنید بیش از ۱۰۰ اثر است همه اینها باید تایپ میشد و بازبینی میگردید . اشتباهات تایپ اینهمه کلمات ناگزیر است آنوقت دوستان دریغشان نمیاید که برمیدارند می نویسند آقا این جنگ نیست حنگ است لطفا اصلاح کنید و گاه با لحنی تند و نامناسب حتی دیده ام که بسخره گرفته اند و هتاکی کرده اند و دشنام داده اند که چرا آن را اینطور که من گفتم ننوشتی . شمارش نکرده ام ولی حد اقل صد بار و بتکرار نوشته اند این کی نیست و که است . بس کنید دیگر دوستان عزیز . لطفاً بس کنید . این منبع بزرگ و پرارزش دراختیار شماست و برای تهیۀ آن رنجی عظیم تحمل شده است . از آن استفاده کنید و به معلومات خود بیافزایید و اگر حاشیه ای می نویسید از آن حاشیه سودی بدیگران برسانید و سطح دانش و اطلاعات خود و دیگران را ارتقاء ببخشید . آری بطور قطع و یقین در تنظیم این مجموعۀ عظیم اشتباهات بسیاری موجودست . اجازه بفرمایید آن اشکالات را اساتید و صاحبان نظر و متخصصان امر اصلاح کنند که میکنند و یک مطلب مهم را هم بدانید . استادان و کارشناسان متخصص میل دارند کارشان جدی گرفته شود و با مشاهدۀ کوچکترین آثار بی نظمی و بلبشو و اینکه ملاحظه کنند به زحماتشان ارج گذاشته نمی شود و حرمتشان پاس نمی دارند به آسانی میرمند و بازگرداندنشان سخت است . حقیر چندین بار به عینه دیده ام که برخی اساتید نامدار و با تجربه و استخوان دار بکمک آمده اند و نکته ای را بصورت علمی و بطریق صحیح تذکر داده اند و تصحیحاتی واصلاحاتی انجام داده اند که منطبق بر مستندات علمی و اکادمیک بوده است و نام و نشان خود را هم گذاشته اند اما دیگرخبری از ایشان نیست که نیست . چرا که ملتفت شده اند قدر و ارزش کارشان شناخته نشده است . نباید چنین باشد دوستان عزیز . خداوند شما را حفظ فرماید .

👆☹

روفیا نوشته:

سلام آقای شمس الحق گرامی
سپاسگزارم از اینکه وجود دستهای خدایی در پس پرده را گوشزد کردید .
چراکه ما آدمیان هر چند میدانیم لعبت بازی در پس پرده هست باز هم چون این لطف و موهبت به طور پیوسته شامل حالمان می شود گاهی نسبت به آن خنثی و ناسپاس میشویم .
به یاد دارم کسی میگفت سعدی بدون تردید از بیماری آسم رنج می برده است .
پرسیدند چطور ؟!
گفت چون تنها کسی که آسم دارد میفهمد هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات … یعنی چه !
ما که قدر این نفس نمی دانیم !
همینطور که پایین می رود و بالا می آید شکایت می کنیم این چه زندگیست !!

👆☹

شمس الحق نوشته:

سلام روفیای عزیز !
از اینکه مرا می خوانید سپاسگزارم ، از خواندن حواشی شما حظی می برم که مپرس ای بانوی خردمند ! مرا ببخشید که تأخیر داشته ام در پاسخ به مهربانی های شما ، راستش را بخواهید دیریست که نوشتن را رها کرده ام و تنها می خوانم ، بواقع بیشتر آنچه را که طی این دوسه سال اخیر نوشته ام مزخرفاتی بیش نبوده است ، چرا که سالیان درازی بود که چیزی به فارسی ننوشته بودم و چون گنجور را یافتم ، مثل تشنه ای که به چشمه ای دلکش رسیده است با ولع آنچه به ذهنم میامد می نوشتم و دوستان گنجوری هم سوژه آنرا فراهم میکردند ، اما دریغ و درد که از آن فرهیختگان چونان دکتر کیخا و تاوتک و شبرو و رسته و خیلی های دیگر که با ایشان و قلمشان مأنوس شده بودم ، خبری نیست که نیست ! البته بسیاری از نوآمدگان مثل چند بانوی جوان تحصیل کرده و مطلع ، مرسده و ساحل و لیام و دکتر ترابی با نثر فاخرش و جناب خراسانی با اطلاعات عظیم دینی و قرانی و دیگران [مرا ببخشند که اکنون نامشان در خاطرم نیست] ، جای ایشان را پر کرده اند ، ولی خوب آشنایان قدیمی خود دیگرند و شما ای بانوی فرزانه که به عشق خواندن مقالات ارزشمند شماست که به ستون حواشی سر میزنم ، آخر گنجور بجز ستون حاشیه ها سیزده ستون دیگر هم دارد که بیشترش قابل استفاده است و چیزهای دیگر هم مثل گنجور رومیزی و غیره ، اما امروز را اختصاص دادم به حاشیه ها و پاسخ دوستان محترم از آغاز تیرماه ، اگر بتوانم و البته مفتون نوشته های شما بانوی حکیم دانا !

👆☹

کمال نوشته:

باسلام دراین شب سردپاءیزی
فالی درمدح این غزل:
ای صاحب فال،قدردوستانت رابدان واز
صاقت آنهادرس بگیرودوستانه باآنها،،،،،،،،
رفتارکن باآنهاوفادارباش ،سرحرف وقول
خودت باش،برای حرف وکاری که میکنی،،،
دلیلی محکم ومنطقی داشته باش،همه ،،،،،،،
سخنهاهم قابل شنیدن نمیباشد،سعی کن،،،،
آزادترفکرکنی وتصمیم بگیری .سعی کنید،،،
طوری رفتارنماءیدکه زیادترازحدمعمول،،،،،
به چشم نیاید.

👆☹

نادر.. نوشته:

“خیال” و “کوشش” پروانه بین و …

👆☹

امیر طلوعی نوشته:

دگر به صید حرم تیغ بر مکش زنهار!
وزآنچه با دل ما کرده‌ای پشیمان باش

وز آنچه با دل ما: ۳۱ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۴۳ و ۲۱ نسخۀ دیگر از متأخّر، بسیار متأخّر و بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال، فرزاد، ثروتیان، سایه، خرمشاهی- جاوید

وز آنکه با دل ما: ۱ نسخه (۸۰۷)
وز آنچه با دل من: ۲ نسخه (۸۱۸، ۸۵۷)

وزان که با دل ما: ۱ نسخه (۸۲۷) قزوینی- غنی

از آنچه با دل ما: ۲ نسخه (۸۵۵، ۸۷۴)
ازان که با دل ما: ۱ نسخه (۸۶۴)

۳۸ نسخه از جمله ۱۱ نسخۀ کاملِ کهنِ مورّخ دارای غزل ۲۶۸ و بیت فوق اند.

👆☹

رضا ثانی نوشته:

شرح اشارت حافظ» نوشته‌ی علی اکبر رزاز است…

«زبور در اصطلاح به کتاب داود پیامبر اختصاص دارد، ولی در لغت به معنای هر نوع کتاب حکمت اطلاق شده است.
شاید کتاب داود را بدان جهت زبور نامیده‌اند که شامل حکمت‌های عقلی است. ناصرخسرو گوید:
ای پسر شعر حجت از بر کن که پر از حکمت است همچو زبور
در مفردات راغب اصفهانی آمده است:
به گفته‌ی برخی ، زبور اسم کتابی است که مخصوص حکمت‌های عقلی است و بیان احکامی نکند، در مقابل، کتاب که متضمن احکام شرعی نیز هست و دلیل این سخن آن است که زبور داود متضمن احکام شرعی نیست.(نقل از لغت‌نامه)
از این رو به نظر می‌رسد زبور عشق اضافه‌ی بیانی است و مراد از آن شعر یا نوشته‌ای که نکات عرفانی و حکمت‌های ذوقی را بازگو کند. نواختن نیز به قرینه‌ی زبور، به معنای سرودن و خواندن است.
بنابراین سروده‌های عطار و عراقی و غزلیات جاودانه‌ی مولانا و حافظ را می‌توان زبور عشق نامید.
زبور عشق به احتمال زیاد، برای نخستین بار در ادب فارسی توسط شیخ فریدالدین عطار و در منطق الطیر به کار رفته است و این اصطلاح در بیت حافظ تلمیحی است به خطابه بلبل در جمع مرغانی که به راهنمایی هدهد، به عزم دیدار سمیرغ به کوه قاف سفر می‌کنند:
بلبل شیدا درآمد مست مست وزکمال عشق نه نیست و نه هست
معنیی در هر هزار آواز داشت زیر هر معنی جهانی راز داشت
شد در اسرار معانی نعره زن کرد مرغان را زبان بند از سخن
گفت بر من ختم شد اسرار عشق جمله‌ی شب می‌کنم تکرار عشق
نیست چون داود یک افتاده کار تا زبور عشق خوانم زار زار
در این ابیات می‌بینیم که بلبل شیدا به مثابه‌ی عارفی شوریده حال است که رد عالم جذبه و بی‌خودی به افشای اسرار عشق و معرفت می‌پردازد و چنان با شور و حال سخن می‌گوید که مرغان حاضر در مجلس مسحور کلام او شده و لب از گفت و گو فرو بسته‌اند:
مطرب چه پرده ساخت که در پرده‌ی سماع بر اهل وجد وحال در های و هو ببست(حافظ)
با این همه، بلبل شیدا یاران همسفر را افسرده حال می‌بیند؛ لذا خواستار حریفی پخته و کارآزموده است تا زبور عشق را چنان که باید بر او بخواند و حق مطلب را کاملا ادا کند. با تعمق در ابیات فوق مبهمات بیت حافظ که عبارتند از این که زبور عشق نوازی چیست و چرا این فضیلت تنها به بلبل اختصاص دارد و مرغان دیگر از آن بی‌بهره‌اند.
و این که چرا حافظ خود را بلبل خوش الحان لقب داده و اشعار شورانگیز و رمزآلود خود را، زبور عشق نامیده است. تا حدی روشن می‌شود.
نکته‌ی دیگر این که«هر مرغ» در بیت مورد بحث اشاره به شاعران و گویندگان هم عصر حافظ، چنان که در ابیات زیر، واژه‌ی مرغ به صورت استعاره از شاعر«شخص حافظ» به کار رفته است:
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه زبام عرش می‌آید صفیرم
خوش چمنی است عارضت خاصه که در بهار حسن حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو
هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی

👆☹

علی رضا نوشته:

درود و قت بخیر. بنده د حال انجام پژوهشی هستم. در مورد گرمابه و گلستان و ریشه این اصطاح که حضرت حافظ نیز در بیت آغازین به آن اشاه کرده اند نیاز درام تا بیشتر بدانم. اینکه گرمابه و گلستان چه نقشی داشته است در جامعه و چرا این دو کلمه هم نشین شده اند؟ در مورد چرایی همنشینی و معنای هر کدام از نظر جامعه شناختی هر بزرگواری اظهار نظر فرماید، سپاسگزارم.

👆☹

مفقودالاثر نوشته:

سلام رفیق
من یه آدم امی ام
یعنی حرفای اون شکلی بلد نیستم ,
ولی هم ایرانیان و هم اسلام تاکید به پاکیزگی دارن ,
اصلا حدیث هست که : النظافة من الایمان ,
و خوب خودت بهتر میدونی که قدیما هر خونه ای واسه خودش حمام نداشت ,
و باید می رفتن گرمابه
حریف هم کلمه عجیبیه معناهای متفاوتی داره
اینجا یعنی همراهی ,
حافظ میگه همیشه برو گرمابه , و چون قبل گرمابه گفته بود خانه , پس منظورش از گلستان نمیتونه خونواده باشه,
باید منظورش بین مردم و توی جامعه بودن باشه,
خب خودتم میدونی که آدم بوگندو رو کسی دوس نداره
اما یه نکته ای هم هست که اینجا منظورش از گرمابه پاکیزه کردن روحه
چون مصراع قبل از رفیقی و شفیقی و درستی حرف زده

👆☹

زهرا نوشته:

دوستان، ممنون می شم اگر می دانید، بفرمایید منظور از گرمابه و گلستان دراین شعر، دقیقا یعنی چه؟ و آیا همراهی در خانه و گرمابه و گلستان، شرط رفیق شفیق بودن از منظر جضرت حافظ است؟!!!
آخه گرمابه؟ واقعا مشتاقم بدونم چرا

👆☹

محسن،۲ نوشته:

زهرای گرامی
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
منظور از یارِ گرمابه و گلستان که حافظانه اش شده :
حریف خانه و گرمابه و گلستان ، به مانای رفیق و همراه بودن در تمام حالات و همه جا ، در غم و شادی، رنج سختی و خوشی ست
یار غار هم به همین ماناست

👆☹

نوید نوشته:

درود بر همه‌ی بزرگواران و ادب‌دوستان.
بسیار سپاسگزار خواهم شد اگه بزرگی، معنی مصرع دوم از بیت دوم را بفرماید. “مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش”

👆☹

محسن ، ۲ نوشته:

نوید جان
شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
مگو ، مگو { راضی نباش } ، آرزوی پریشانی خاطر عاشقان را نداشته باش
هرگز مباد که خاطر عشاق را پریشان بخواهی
{ شکنج زلف به دست باد پریشان کردن ، همانست که خاطر عشاق را }

👆☹

نوید نوشته:

درود بر محسن جان. سپاس بی‌کران

👆☹

یغما نوشته:

معانی لغات غزل (۲۷۳)
رفیق شفیق : دوست مهربان .
حریف : همدم، همراه، یار، همکار، هم حَرف .
حُجره : خانه، اطاق مدرسه .
شِکَنج : چین و شکن .
گو، پریشان باش : بگذار پریشان باشد .
خاطر : فکر، ضمیر، دل .
گرت هواست : اگر آرزوی داری، اگر میل داری .
زَبور : کتاب داوود پیامبر که با آواز خوش می خواند، مَزامیرِ داوود .
زَبور نواز : زبور خوان .
زبور عشق : (اضافه تشبیهی) عشق به زبور تشبیه شده .
نوگل : گل تازه، کنایه از معشوق برگزیده .
طریق خدمت : راه خدمتگزاری .
آئین بندگی : مقررات خدمتگزاری .
صید حرم : صیدی که در محدوده حرم زندگی می کند و در دسترس و مستظهر به حمایت صاحب خود است .
نظر بازی : چشم چرانی، نگاه کردن در خوبان و تماشای محبوبان .
شیوه نظر : طرز نگاه کردن، روشِ نگریستن .
نادر : بی همتا، کم نظیر .
حیران : شگفت زده ، سرگشته و حیران .

معانی ابیات غزل (۲۷۳)
۱) اگر دوست مهربانی هستی به پیمان خود پای بند و درخانه و گرمابه و گلزار با دوستت همراه و همدل باش .
۲) چین و شکن زلف پریشان را به دست نسیم مسپار و مگو که (راضی مشو که) دل عاشقان پریشان باشد .
۳) اگر آرزوی همنشینی با خضر پیامبر را داری مانند آب حیات از چشم اسکندر به دور باش .
۴) کارِ هر مرغی نیست که ترانه عاشقانه و سرود و مَزامیر داوودی را بخواند. بیا و گل من باش تا چون بلبل برایت غزل خوانی کنم .
۵) از برای خدا، ارائه طریق خدمت و راه و رسم و مقررات خدمتگزاری را به خود ما واگذار و تو سلطان ما باش (تا بتوانیم به نحو احسن خدمتگزار باشیم) .
۶) بعد از این بر روی صیدی که د رمحدوده حرم و در پناه توست شمشیر مکش و از این کار برحذر و از رفتاری که با ما کرده یی پشیمان باش .
۷) تو به مانند آن شمعی می مانی که همه مجلس را روشن نگاه می دارد، پس به مانند شمع، یکدل و یکزبان بوده و اندیشه و همّت پروانه خود را در نظر گیر و از این فداکاری شادمان باش .
۸) نهایت دلبری و زیباترین شیوه دلستانی در شیوه صحیح نگاه کردن در زیبایان است. پس در طرز نگریستن ( و تشخیص) خود چنان باش که از ممتازان دور و زمانه باشی .
۹) حافظ، چه کسی تو را مجبور کرده که جمال پرستی کرده و سرگشته شوی خاموش باش و از جور و ستمی که محبوب به تو روا می دارد این همه ناله و زاری مکن .

شرح ابیات غزل (۲۷۳)
وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان
بحر غزل : مجتثّ مثمّن مخبون اصلم مُسبغ
*
از انجایی که منظور اصلی از شرح غزل های حافظ، رسیدن به نحوه تفکّر و برداشت صحیح از مشخصات اخلاقی و کشف ویژگی ها و عکس العمل های او در طول زندگی است، با رسیدن به این غزل که یکی از گویاترینِ این عوامل است، جای آن دارد که تا آنجا که سبب تطویل کلام نشود، درباره آن سخن گفته شود :
عاقبت پس از سال ها کشمکش و رقابتی که بین حافظ و بد اندیشان و رقیبان جریان داشت و منجر به تبعید او شد، روزی فرا رسید که شاعر به شهر و دیار خود برگشت .
خوانندگان محترم نباید دچار توهم شده و حافظ با شهرت و عظمت امروزی را ، در آن زمان د رخیال خود مجسم کنند بلکه باید به یک آزاده مرد فاضل و عارف و شاعر و زیرک و با شخصیت بیندیشند که با همفکران و یارانی چند کارگزاری دستگاه حکومتی را داشته و شخصی از لحاظ طرز تفکر، قائم بالذات و از لحاظ امور مادّی و معیشتی، نیازمند بوده و یک چند به سبب این که چرا محافظه کاری نمی کند ، چرا متظاهر و سیاسمتدار نیست، چرا دل و زبانش با هم یکی است و بالاخره چرا به اربابان ریاکارِ طریقت و شریعت می تازد مورد قهر و غضب حاکم وقت بوده و او به تازگی از تبعید باز گشته است .
این شاعر و کارگزار حکومتی، خواهی نخواهی در بازگشت خود از شاه و وزیر دیدار می کند و ما میخواهیم بدانیم که در این جلسه ملاقات بین طرفین چه سخن هایی ردّ و بدل شده است؟
اگر صورت مجلس آن جلسه در اختیار ما نیست! شاعر باهوش، مختصر این دیدار را در غزل بالا آورده و ما می توانیم به ایهامات این غزل توجه کرده و گوینده آن را چنانکه باید و شاید باز شناسیم :
۱- در بیت اول شاعر خطاب به شاه شجاع در کمال صراحت و شجاعت پیشنهاد می کند که اگر تو دوست یکرنگی و مایل به ادامه دوستی با من می باشی باید درست پیمان باشی. باید رفیق حجره و گرمابه و گلستان باشی یعنی نباید زیر عهد و قول خود بزنی و همین که خَرَت از پل گذشت دوستان وهمراهان خود را به یکباره از یاد ببری .
۲- باید تشکیلات اداری و حکومتی را به دست دوستان فاقد صلاحیت نسپرده و نباید از این که دوستان و اطرافیان تو پریشان احوال و آزرده خاطر می شوند، بی تفاوت باشی.
۳- اگر مایلی که شخصیت و مقام تو چنان باشد که بعداً تو را به مانند خضر نبی یاد کنند باید از قدّاره بندهایی مانند اسکندر دوری گزینی و دوست و دشمن خود را بشناسی .
۴- مرغی که انجیر می خورد و یا آواز می خواند نوک و حنجره اش با سایر مرغان تفاوت دارد. بیا و حرف و نصیحت بشنو و از این به بعد در کنار این دوستدار و این بلبل غزلخوان راه و رسم غزلخوانی و شیوه مردم داری را بیاموز.
۵- آیین نامه و مقرّرات و طرز و نحوه کار کارگزاران و تدوین مقررات امور دولتی چیزی نیست که تو شخصاً مستبدانه و با امر و نهی از زیر دستان بخواهی. بیا و از برای خدا از این سیاست غلط دست بردار و اینگونه امور را به دوستان مطمئن و مجربِّ خود واگذار و خود به کار سلطنت بپرداز .
۶- از این پس عهد کن که کبوتر حرم را صید نکنی و از کارهای ناشایستی که با من کرده یی قلباً پشیمان باش و سعی کن دیگر تکرار نشود .
۷- تو حکم شمعی را داری که تمام زوایای مجلس را به یک میزان روشن می کند. بنابراین مانند شمع با یک زبانِ روشن و نورانی، روشنی بخش انجمن باش .
۸- کمال معرفت در آن است که انسان پایان کار خود را با نظر عمیق خود بنگرد و راه از چاه بازشناسد بنابراین سعی کن در سیاست کشورداری کاری کنی که از نادران دوران به شمار آیی .
۹- حافظ، اصلاً چه کسی به تو گفت که دنبال این کارها بروی تا این همه رنج و غم و محنت نصیب تو شود. دست بردار و به راه خود برو .
بیش از این احتیاج به شرح و بسط نیست و هر ساده دلی با تطبیق این ایهامات با ظاهر ابیات غزل، می تواند گوینده آن را کماهو حقّه بشناسد اینک این سخن پیش می آید که آیا به چنین گفته هایی و با این همه مضامین شگفت آور، می شود تنها به ذکر نام غزل عاشقانه اکتفا کرد؟ آیا می توان گوینده آن را که علاوه بر فضل و کمال و ادب و معرفت تا این درجه به دقایق امور کشورداری بصیر و واقف است یک شاعر مدّاح شاه شجاع نام نهاد؟ آیا شخصیّتِ مشابه دیگری مانند او را ما در طول تاریخ ادب فارسی خود سراغ داریم؟
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

👆☹

مهدی ابراهیمی نوشته:

-..-..-
شکَنجِ زُلفِ پَریشان بِدَست باده مَده
مگو که خاطرِ عشّاق گو پَریشان باش
“حافظ”
در یافتن و از پیِ آن ره‌ یافتن و تنها پُرسش این است که از و به کدام سو و تابِ کجا. ما با جامِ جانِ مان یادِ جهان را در نوشِ جان و مزّه‌ می‌کَشیم، که تَر بیش‌‌َش گَس و تلخ است و نیش نیز.
این فرایند بیش از آن که تِشنگی بِنِشاند خود در ذوقِ مُشتاقی‌ و مَهجوری‌ست.
____
.
حال فرضِ زبانِ آتش و چالِ چاه بُگذاریم، او بیش از آنکه در رَفع باشد در وَجدِ آرزومندی و شوقِ مستیِّ خویش است و اینک هر چه چال تَر شورانگیز تَر، بیش تَر سر کَش تَر ، تا بدان جا که جان در سرِ این کار و بار خواهد داد.
___
.
در آرزومندی ز کُپّه‌ی تَش و چالِ چاه به پایمالِ یاالله بِدَر رَویم و بُگذریم و به سامان و رونقی تابِ دورها نازیم، آری به اندریِّ خیالِ خلوتِ بانگی که پژواک‌َش درآن پُشت و پسِ بَرگ است، نزدیک تَر، حالا، شُد، او جیرجیرکِ نالان و گرفتاری‌ست که در کارسازیِّ مُهنّا، مُهیّایِ یاری‌ست، براستی وی‌اَش جز باد چه سر دارد، یا دو قَدم آن وَر تر، وین یاسِ دمِ بَختِ شاداب را بِبین جز رَنگ و بوی چه در یادِ دامنِ خویش پِنهان‌ بُرد، و تا تاریخ، وین کوژپُشتِ پیرِ مادرزادِ ما ایران، جز زردیِّ ترس و چَنگ که به هَزاران چِله و نو روز نَگَشت، چه بَر یادِ دامنِ پاک‌ دارد؟! و‌ همه این پُر حرفی ها وَز پی این روان گشت که؛
(وَز) آن چه با دِلِ ما کرده‌ای پشیمان باش
“حافظ”
__
.
اگر زبان، قلم‌رُو و پهنه‌ی حروف و لُغات باشد و شیدی چون حافظ پادشاهِ تاج‌بَرِ آن، که هست، وَز آن خیالی تخت‌تَر چه دیده‌ای، جز یاد.
و شاهکارِ او در اینجاست که در خاطرِ یاد، این تناقض را پُر رَنگ و نشان می‌کُند، آری گِله از آن نیست که چه کرده‌ای، بل‌که چه نکرده‌ای، چه در دَست داشتی و نَکوشیدی،
بَری داشتی و سری و رَنگی و رُخی و از آن سو شدی، و خُلاصه‌اش. (وَزین بودیّ‌و وَزان شُدی)
.
این خون که موج می‌زند اندر جگر تُرا
در کارِ رنگ و بویِ نِگاری نمی‌ کُنی
“حافظ”
.
.
تا باز چه اندیشه کُند رایِ صوابت
“حافظ”
.
.
(و آدمی چیست، جز پریشانیِّ یاد به اندک‌‌ بادی)
.
.
تو شمعِ اَنجُمنی یِکزَبان و یِکدِل شو
خیال و کوششِ پَروانه بین و خندان باش
“حافظ”
__
.
رویِ رَنگین را به هر کَس می‌نماید همچو گُل
ور بِگویم باز‌ پوشان باز‌ پوشانَد ز من
“حافظ”
در‌ آنکه شمع به مجلسیّ و محفلی و انجمنی چَشم‌روشنی همه است، تردیدی نیست، امّا پُرسش او بُنیادی تر ز این حرف‌هاست، او می‌داند که شمع در بیرون و رُخِ خود یک زبان و یک دِل دارد و همه را به یک چشم نِگَه می‌کُند و در پی‌اش آن که، براستی تو شمعِ انجمنی؟! و این بَرِ تو عیب و کاست نیست؟! تو پسِ آن که پیرامون به عیان می‌بینی، تنها خیال و کوششِ منِ پروانه نمی‌بینی که پَر سوخته‌‌ی تو‌اَم و در این جانبازیِّ ما اَقلَّش لبِ بی تفاوت داری و حدَّش لبِ خندان‌بَر.
[ بر اثرِ آتش‌بِجانی، لبِ شمع چون دهانی چال می‌اُفتد و خندان نیز هم) و (حافظِ یار) این را بر خود گرفته است] همه عمر.
.
.
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندد چو صُبح
ور بِرنَجم خاطرِ نازُک بِرَنجاند ز من
“حافظ”
.
.
دوستان جان داده‌ام بهرِ دهانَش بنگرید
کاو به‌چیزی مُختصر چون باز می‌ماند ز من
“حافظ”

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید