برخیز و در قدح فکن آن جوهر مذاب
کش بوی مشک ناب بود رنگ زرناب
زان می که چون بدرکشی از قعر خم قار
گوئی که کرده سر زدل شب برآفتاب
هان ای حریف تا نکنی آب در بمی
کاتش خموش گردد چون برزنیش آب
هر تیغ را فزاید از آب تاب و رنگ
این تیغ را بکاهد از آب رنگ و تاب
پیوند آب و باده چه جوئی که همسری
با زاده عنب نکند زاده سحاب
جز باده در سبوی سفالین ندیده ایم
کشتیئی از سفال کند هیچکس برآب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر از دوستش میخواهد که برخیزد و مشروب را در جام بریزد، چرا که بوی خوش آن شبیه مشک است. میگوید وقتی جام را از ته آن پر کند، گویی که گوهر درخشانی از دل شب به آفتاب درآمده است. به دوستش هشدار میدهد که اگر آب را در جام نریزد، آتش این شراب خاموش میشود. همچنین، اشاره میکند که آب به تیغها رنگ و تاب میدهد، اما برای شراب رنگ و تاب را میکاهد. در نهایت، شاعر میگوید که از شراب در جام سفالی چیزی دیگر نمیتوان دید و کسی نمیتواند با سفال بر آب کشتی بسازد.
هوش مصنوعی: بلند شو و در جام بریز، آن مایع گرانبهایی که بوی خوش مشک دارد و رنگش مثل طلای ناب است.
هوش مصنوعی: از آن می که وقتی از عمق چم به بیرون میآید، گویا که دل شب سر از دل آفتاب برمیدارد.
هوش مصنوعی: ای دوست، اگر آب به آتش نریزی، آنگاه آتش خاموش میشود؛ همانطور که وقتی برزنی آب، آتش ساکت میگردد.
هوش مصنوعی: هر تیغی به خاطر آب، تاب و درخشندگی بیشتری پیدا میکند، اما رنگ و درخشش این تیغ به دلیل آب، کمرنگتر میشود.
هوش مصنوعی: پیوند آب و باده را چه فایده ای دارد وقتی که همسری با فرزند انگور نمی تواند با فرزند باران همکاری کند؟
هوش مصنوعی: ما جز شراب در کوزهی سفالی چیز دیگری ندیدهایم که هیچکس بتواند با سفال، کشتی درست کند و آن را بر آب براند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟
تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟
گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب
گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب
گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف
گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب
گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف
[...]
ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب،
بشنو سؤال خوب و جوابی بده صواب:
بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرز
دیدهاست چشمهای که درو نیست هیچ آب
چشمهست و آب نیست، پس این چشمه چون بُوَد؟
[...]
چون از فراق دوست خبر دادم آن غراب
رنگ غراب داشت زمانه سیاه ناب
چونانکه از نشیمن بر بانگ تیر و زه
بجهد غراب ناگه جستم ز جای خواب
از گریه چون غرابم آواز در گلو
[...]
ای تیغ تو کشیده ترا ز تیغ آفتاب
ای نجم دین و از تو به کفر اندر اضطراب
با همت تو وهم نداند برید راه
با هیبت تو دهر نیارد چشید خواب
حکم ترا مطیع بود روز و شب فلک
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.