گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

مهرش از دل مگو بدر نرود

که خیالش هم از نظر نرود

آب چشم آتش دل است که دیک

تا نجوشد بسی، بسر نرود

هر که از سیم کیسه اش خالیست

از پی یار سیمبر نرود

ماهرو گرچه مهربان باشد

بی زر از خانه می بدر نرود

بند پای حبیب را بگسل

کز درت زی در دگر نرود

مرغ بسمل همی زند پر و بال

لیک یک گام بیشتر نرود

ماهی از شست چون بخاک افتاد

بار دیگر بآب در نرود

سر ما رفته گیر در پایش

لیک سودای او ز سر نرود

مهر او سکه ایست در دل ما

سکه دیگر ز روی زر نرود

هر که می خواهد او سلامت خویش

گو بدین راه پر خطر نرود

بیخبر مانده ایم در غربت

که بسوی وطن خبر نرود

 
sunny dark_mode