گنجور

 
عبدالقادر گیلانی
 

اشک سرخ و روی زرد من گواه است ای کریم

برکمال عشق دیدار تو بالله العظیم

بی هوای تو هوادار تو کی خرّم شود

درهوای غرفه های قصر جنّات النّعیم

آتش عشق تو را ای دوست نتواند نشاند

تا ابد در دل اگر شعله زند نار جحیم

گر بیندازی تو بر دوزخ تجلّی جمال

نیک و بد دارند منّت تا ابد باشد مقیم

گرنبودی وصل تو باشد قرین وصل تو

بعد چندین قرن ،چون زنده شود عظم رمیم

با تو عهدی بسته ام ای دوست در روز ازل

تا ابد خواهیم بودن برهمان عهد قدیم

چار جویِ آب و شهد و شیر و خُمر اندر بهشت

شربت بیمارِ دیدارِ تو نبوَد ای حکیم

آب حوض کوثر اندر سایه طوبی عطش

کِی نشاندی گر نبودی از سر کویت نسیم

برصراط پل اگر دوزخ بود چون نگذرد

بی سروپائی که رفته برصراط مستقیم

دوست اندر گوش عاشق راز گوید روز وصل

نیست اندر خورد گوش هرکس این درّ یتیم

دربرون پرده باشد این همه خوف و رجا

در درون پرده رو کانجا امید است و نه بیم

پای گدایان بر در او شی لله بر زنید

تا شما را بخشد آنچه دارد آن شاه کریم

دولت دیدار حق محیی چو یابی در بهشت

نور آن در طالعِ تو ، باشد از لطف عمیم