گنجور

 
عبدالقادر گیلانی
 

هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم

خود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم

چندین هزار جان گرا میشود به باد

گر من حدیث طرّه او مو به موکنم

چون دست من به جام مرصّع نمی رسد

قلّاش وار دِرَمی از او آرزو کنم

آن سال و مه مباد که بی ماه روی تو

یک لحظه زندگانی خود آرزو کنم

خود را به دار برکشم از دست جور او

وز آه جان گداز رسن در گلو کنم

محیی اگر به کعبه کنم روی در نماز

شرمم شود که روی دگر سوی او کنم