گنجور

 
عبدالقادر گیلانی

هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم

خود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم

چندین هزار جان گرامی شود به باد

گر من حدیث طرّه او مو به موکنم

چون دست من به جام مرصّع نمی رسد

قلّاش وار دِرَمی از او آرزو کنم

آن سال و مه مباد که بی ماه روی تو

یک لحظه زندگانی خود آرزو کنم

خود را به دار برکشم از دست جور او

وز آه جان گداز رسن در گلو کنم

محیی اگر به کعبه کنم روی در نماز

شرمم شود که روی دگر سوی او کنم

 
 
 
زنده‌رود
کلیم

با فکر او چو سر بگریبان فرو کنم

تشریح زلف خم بخمش موبمو کنم

دهقان بهر زمین که نشاند نهال تاک

منهم بخاک، تخم کدوئی فرو کنم

از تیغ ابروی تو زبس زخم خورده ام

[...]

مجذوب تبریزی

کی رو دهد که با تو شبی گفت‌وگو کنم

چون ماه لاف حسن زند رو به رو کنم

تا چند در خیال تو ای پادشاه حسن

با ماه هر زمان ز دری گفت‌وگو کنم

دستی بلند ساز و به خونم خضاب کن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه