گنجور

شمارهٔ ۴۷ - پهلوی دل

 
عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی » غزلیات
 

تیر او پیوسته میخواهم که آید سوی دل

لیک میترسم، شود پیوسته در پهلوی دل

دل ز من گم گشت اکنون روزگاری شد که غم

گرد کویش دربدر گردد به جست و جوی دل

گل رخان را باید از غنچه وفا آموختن

کو به بلبل تا دم آخر نماید روی دل

گر سگ کویش کند دیوانگی نبود عجب

چون دل من همدمش بود و گرفته خوی دل

آتش از غیرت زنم خلوت سرای سینه را

گربود آنجا به جز درد تو هم زانوی دل

ای پری رویان دل محیی بدست آرید باز

ورنه تا محشر نخواهد کرد ،گفت و گوی دل

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام