گنجور

 
قدسی مشهدی
 

گشادی طره و مشک ختن سوخت

نقاب از رخ فکندی و چمن سوخت

اسیران غمت را آتش عشق

چو تار شمع در یک پیرهن سوخت

نشستی با رقیب و من کبابم

زدی آتش به غیر و جان من سوخت

نگشتم آشنای کس ز مهرت

مرا داغ غریبی در وطن سوخت

برآمد دود از جان زلیخا

مگر یعقوب در بیت‌الحزن سوخت؟

ندارد بر جگر چون لاله داغی

دلم بر حال برگ نسترن سوخت

به عهد استوار خویش نازم

که چون قدسی دلم را در کفن سوخت