از پریشانی اگر حاصل شود کامم رواست
در خم زلفت دلم را شانه محراب دعاست
گرچه دست کوتهم بیگانه است از گردنت
همتی دارم که با سرو بلندت آشناست
میرم از غیرت چو چشم حسرتم در بر کشد
خاک راهت را که چشم توتیا را توتیاست
دست در زلف تو دارم چون توانم بود امن؟
بر تنم هر تار پیراهن به جای اژدهاست
مردم چشمم پریشانند از بیطاقتی
تا دلم را دست بیتابی در آن زلف دوتاست
با خیال خاک پایت الفتی دارد از آن
مردم چشم مرا صد چشم حسرت در قفاست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این اشعار به احساسات عمیق و پریشانی شاعر اشاره دارد. او به زیبایی و اثرگذاری زلف محبوبش اشاره میکند و از علاقه و طغیانی که در دلش به وجود آمده، صحبت میکند. شاعر اعتراف میکند که حتی اگر به محبوبش دسترسی نداشته باشد، عشق و اشتیاقش همچنان پابرجاست. او از مشکلات و حسرتهایش میگوید و از تأثیر عمیق محبوب بر زندگی و افکارش سخن میگوید. در نهایت، این اشعار نمایانگر یک عشق عمیق و احساسی است که به سختیها و زیباییهای عشق اشاره دارد.
هوش مصنوعی: اگر از آشفتگی و پریشانیام به دست آورم لذت، برایم اشکالی ندارد. در میان پیچ و تاب زلف تو، دل من همچون شانهای است که در محراب دعا قرار دارد.
هوش مصنوعی: هرچند که من در امکان و قدرت محدود هستم و نمیتوانم به تو نزدیک شوم، اما اراده و تلاشی دارم که با وجود قد بلند و عظیمت، به تو نزدیک شوم و با تو آشنا گردم.
هوش مصنوعی: من از غیرت بیرون میروم چون حسرتی که به تو دارم، خاک در مسیر تو را مینگرد. چشم تو مثل توتیاست.
هوش مصنوعی: دست من در موهای توست و نمیدانم چگونه میتوانم اینجا احساس امنیت کنم. هر رشتهای از پیراهنم مانند اژدهایی است که بر تنم سنگینی میکند.
هوش مصنوعی: مردم دور و برم به خاطر بیتابی من ناراحت و نگران هستند، زیرا دلم به خاطر آن زلفهای دلبرانه و زیبا دچار آشفتگی است.
هوش مصنوعی: من از عشق و یاد تو به قدری غرق در حسرت هستم که چشمانم مانند زندانیانی است که آرزوی دیدار تو را دارند. عشق تو به چنان اندازهای در وجود من ریشه دوانده که حتی با فکر کردن به پای خاکیات، احساس نزدیکی و دلتنگی میکنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
یافت از یزدان ملک سلطان به شادی هرچه خواست
روز شادی روز ما سلطان دین سلطان ماست
بند شاهی کرد محکم راه دولت کرد پاک
چشم عالم کرد روشن کار گیتی کرد راست
وقت وقت رامش است و روز روز عشرت است
[...]
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گفت کین والی شهر ما گدایی بیحیاست
گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمهای
صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست
گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کردهای
[...]
شاه را تاج ثنا دادم نخواهم بازخواست
شه مرا نانی که داد ار باز میخواهد رواست
شاه تاج یک دو کشور داشت لیک از لفظ من
تاجدار هفت کشور شد به تاجی کز ثناست
شه مرا نان داد و من جان دادمش یعنی سخن
[...]
یارب این مائیم و این صدر رفیع مصطفاست
یارب این مائیم و این فرق عزیز مجتباست
یارب این مائیم و این روی زمین یثرب است
کاسمان را هفت پشت از رشک یک رویش دوتاست
خوابگاه مصطفی و کعبه مان از پیش و پس
[...]
خوش ولایت ها که در تحتِ امورِ اولیاست
مصرِ استغنا و رومِ فقر و بغدادِ رضاست
بخشِ ایران قسمِ عشق و قسم توران بخش عقل
در میان آمویِ حکمت هم روان و هم رواست
هم خراسانِ سلامت هم عراق عافیت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.