گنجور

 
قدسی مشهدی
 

نوای من چو ز صد پرده بر یک آهنگ است

چه شد که غنچه صد برگ او به صد رنگ است

ز کودکان نکند مرغ روح مجنون رم

هنوز در دل دیوانه حسرت سنگ است

ازآن چو شعله به یکبار در گرفته دلم

که تا به گردن شمع از فسردگی ننگ است

صدای تیشه فرهاد بزم شیرین را

به از ترانه داوود و نغمه چنگ است

به آب دیده چنان رنگ داده خون دلم

که خون دل به کفت چون حنای بی‌رنگ است

اگر غلط نکنم گوش سوی من دارد

که پیک ناله‌ام امروز سیر آهنگ است

چنان ز نسبت زلفت به شام تیره خوشم

که نور صبح بر آیینه دلم زنگ است

به بلبلان چمن ناز اگر کند شاید

صبا که دامن برگ گلیش در چنگ است

پی فریب تو قدسی به جلوه حاجت نیست

کرشمه نگهش را هزار نیرنگ است