گنجور

 
قدسی مشهدی
 

شد بهار از توبه‌کردن بایدم اکنون گذشت

می‌رسد گل چون توان از باده گلگون گذشت؟

من که شمع محفل قربم سراپا سوختم

حال بیرون‌ماندگان بزم، یا رب چون گذشت؟

خواستم بر یاد بالای تو چشمی تر کنم

تا نظر کردم ز سر یک نیزه بالا خون گذشت

بر دل ریشم نمی‌دانم که ناخن می‌زند

اینقدر دانم که خون دیده از جیحون گذشت

جور دشمن شد فراموش از نفاق دوستان

کین یاران با من از بدمهری گردون گذشت

گریه بر تنهایی خود نیست قدسی را به دشت

می‌خورد افسوس ایامی که بر مجنون گذشت