شب شود روز از خیال عارض جانان ما
شمع گو منت منه بر کلبه احزان ما
بر لب استغفار و در دل نقش روی و زلف یار
بت درون پیرهن میپرورد ایمان ما
دست ما تا با گریبان پارهکردن کرده خو
تار و پود پیرهن بر تن بود زندان ما
گلشن ما جای عشرت نیست ای بلبل برو
جز دل پرخون گلی نشکفته در بستان ما
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و اندوه ناشی از فراق محبوب میپردازد. شاعر به شب و روز خیال از محبوب میگوید و درخواست نمیکند که نور امیدی به زندگیاش بتابد، زیرا در دل او فقط غم و زخم عشق وجود دارد. او به تنهایی و محدودیتهای عاطفیاش اشاره میکند و بیان میکند که گلشن عشق او جای شادمانی نیست و تنها دل وی پر از درد و حسرت است. در مجموع، این اشعار نمایانگر تجربههای bittersweet عشق و فراق هستند.
هوش مصنوعی: شب به خاطر خیال چهره محبوب ما روشن میشود. ای شمع، نگران نباش که در خانه غمگین ما قرار داری.
هوش مصنوعی: برداشتی از این بیت میتواند چنین باشد که در زبان و گفتار، دعا و استغفار وجود دارد، اما در دل و قلب، تصویر و زیبایی یار به وضوح نقش بسته است. این احساس و تصویر عمیق درونی به گونهای است که باور و ایمان ما را تغذیه میکند و در آنجا، زیبایی عشق جایگاهی ویژه دارد.
هوش مصنوعی: دست ما تا زمانی که به لباس خود آسیب زدیم و آن را پاره کردیم، در واقع خودمان را در بند نگه داشتیم.
هوش مصنوعی: گلشن ما مکان شادی و خوشی نیست، ای بلبل! برو، چرا که در میان این باغ، جز دل پر از غم و گلی نرسیده، چیزی نمیبینی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
از پی آن آفتابست اشک چون باران ما
کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال
چونک هستیها نماند از پی طوفان ما
جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش
[...]
گنج عشق تو نهان شد در دل ویران ما
می زند زان شعله دایم آتشی در جان ما
ای طبیب از ما گذر، درمان درد ما مجوی
تا کند جانان ما از لطف خود درمان ما
یوسف عهد خودی تو، ای صنم با این جمال
[...]
بیگل رویت ندارد، رونقی بستان ما
بی حضورت، هیچ نوری نیست، در ایوان ما
گر بسامان سر کویش رسی ای باد صبح
عرضه داری شرح حال بی سرو سامان ما
در دل ما، خار غم بشکست و در دل غم، بماند
[...]
عاقبت رحمی کند بر درد ما، درمان ما
بندگان خویش را یاد آورد سلطان ما
گر نخواهد بود وصل یار ما اندر بهشت
لاجرم باغ جنان خواهد شدن زندان ما
تو ز وصل خویشتن هرگز نیفتادی جدا
[...]
دردمندم از لب لعلت بده درمان ما
کز رخ چون خورفکندی آتشی در جان ما
در دلم دردیست درمانش نمی دانم ز وصل
خود نمی آید به سر این درد بی درمان ما
خلق گویندم تو را بودی سر و سامان چه شد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.