هزار حیف که در بوستان رعنایی
شریک نکهت گل شد نسیم هرجایی
به چشم مرغ چمن، داغ سنگ بر پهلو
نکوترست بر سر گل ز تماشایی
نماند از مژه محروم، دیده ساغر
کند چو حسن تمام تو، مجلسآرایی
هزاربار فزون آزمودهام دل را
نمیکند نفسی بی بتان شکیبایی
بتان شهر نهادند داغ بر دل من
چو لاله نیست مرا داغ سینه، صحرایی
به آفتاب پس از صبح کس نپردازد
ز خانه پیشتر از صبح اگر برون آیی
پیام من همه شب ناله میبرد به درش
چه احتیاج پی نامه، خامه فرسایی؟
رفیق من نشود غیر غم کسی قدسی
کجاست غم که به جان آمدم ز تنهایی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات غم و ناکامی شاعر اشاره دارد. شاعر در بوستانی زیبا در کنار گلها و نسیم، حسرت میخورد که چرا نتوانسته از زیباییهای طبیعی بهرهمند شود. او با احساس درد و داغ دل به توصیف شکستهای عاطفی میپردازد و میگوید که بیمحبوبی نمیتواند زندگیاش را تحمل کند. شاعر به تنهایی خود اشاره میکند و میگوید که جز غم، هیچ رفیقی ندارد و در جستجوی عشق و توجه است. در نهایت، او به کلمات شاعرانه برای ابراز احساساتش تکیه میکند و از جدایی و سوگ خود مینالد.
هوش مصنوعی: بسیار افسوس که در باغ زیبایی، نسیم هر روزه که بوی گل را میبرد، نتوانست همراهی کند و از لذت آن نصیب ببرد.
هوش مصنوعی: در نگاه پرندهای که در چمن نشسته، اثر زخم سنگ بر پهلو زیباتر از تماشا کردن گل است.
هوش مصنوعی: چشمها از زیبایی تو سیراب میشوند و به خاطر جمال پر از حسنت، دیگر از مژه بیبهره نمیمانند. تو مانند ساغری هستی که مجلس را زینت میبخشد.
هوش مصنوعی: من بارها دل خود را آزمایش کردهام و متوجه شدهام که نمیتوانم بدون معشوقان، صبر و استقامت داشته باشم.
هوش مصنوعی: بتان شهر بر روی دل من نشانههایی گذاشتند. مانند لاله که در دلش داغی دارد، من نیز داغی در سینهام حس نمیکنم، گویی در صحرا هستم.
هوش مصنوعی: خالی از سکنه و بیخبر از نور آفتاب، هیچکس قبل از صبح از خانه خارج نمیشود. اگر قصد بیرون رفتن دارید، باید منتظر بمانید تا صبح برسد.
هوش مصنوعی: پیام من تمام شب به دروازهاش میرود و در آنجا چه نیازی به نامه و نوشتن است؟
هوش مصنوعی: دوست من، کسی جز غم به من نزدیک نمیشود. غم کجاست که من از تنهایی به جان آمدهام؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گرفتمت که رسیدی بدانچه میطلبی
گرفتمت که شدی آنچنان که میبایی
نه هر چه یافت کمال از پیش بود نقصان
نه هر چه داد، ستد باز چرخ مینایی؟!
بزلف مشکی، جانا، بچهره دیبایی
چو تو نباشد، دانم، کسی بزیبایی
مرا تو گویی: در هجر من شکیبا شو
کرا بود ز چنین صورتی شکیبایی ؟
زبان ببندی و هر ساعت از حدیث مرا
[...]
بر من آمد دوش آن در چشم بینائی
ز بهر جستن تدبیر رای فردائی
هرآنچه داشت بدل راز پیش من بگشاد
بلی چنین سزد از یکدلی و یکتائی
چه گفت گفت بخواهم شدن ز تو یکچند
[...]
کریم بار خدایا به ما توبه شائی
غریب نیست اگر بر همه ببخشائی
اسیر و عاجز و بیچاره و گنهکاریم
نهاده گوش به امر تو تا چه فرمائی
به درگه تو چه خیزد ز ما و طاعت ما
[...]
بزرگوارا در انتظار بخشش تو
نمانده است مرا طاقت شکیبائی
سه چیز رسم بود شاعران طامع را
نخست مدح و دوم قطعه تقاضائی
اگر بداد سوم شکرا اگر نداد هجا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.