بهار رفت و نچیدم گل از بر رویی
گذشت عید و ندیدم هلال ابرویی
گشادهروی به هر در شدم چو آینه، لیک
چو پشت آینه از کس نیافتم رویی
از آن مقید ضعفم که در ضعیفیها
ز خویش در غلط افتم به تار گیسویی
جفا کشیدن فرهاد اگر قبولت نیست
به بیستون رو و دریاب دست و بازویی
نیم به رشک ز سامان غنچه، چون من هم
چو لاله دارم از اسباب داغ، پهلویی
ز ضعف، بر دل مجروح خود گران شدهام
چنان که خشک شود بر جراحتی، مویی
هلاک مشرب آن بیدلم که چون قدسی
نمیکشد به بهشتش دل از سر کویی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عمیق شاعر است که در فراق معشوق، تنها و مضطرب شده است. بهار و عید میگذرد و شاعر از زیباییها و شادیها بیبهره است. او مانند آینهای است که فقط انعکاس صورت خود را میبیند و به فقدان محبت و رویاهایش اشاره میکند. شاعر از ضعف و تنهاییاش مینالد و به تضاد بین عشق و رنج اشاره میکند. به بیان دیگر، شعر حاکی از درد عمیق دل عاشق و آرزوی وصال است، اما در عین حال احساساتی چون حسرت و افسوس نیز در آن نمایان است.
هوش مصنوعی: بهار تمام شد و من گلها را از چهرهی تو نچیدم؛ عید هم گذشت و من ماه زیبایی ابرویت را ندیدم.
هوش مصنوعی: من با روی گشاده و خوشرویی به هر در و دلی راه پیدا کردم، اما همچون پشت آینه که هیچ تصویری ندارد، از کسی هیچ نشانهای نیافتم.
هوش مصنوعی: در ضعیفترین حالت خود، از آنجا که احساس ناامیدی میکنم، ممکن است به چیزهایی که باید از آنها دوری کنم، وابسته شوم و در آنها به زحمت بیفتم.
هوش مصنوعی: اگر نمیخواهی فرهاد به خاطر تو درد و رنج بکشد، به کوه بیستون برو و کمکش کن؛ او را درک کن و دست و بازویش را دریاب.
هوش مصنوعی: این بیت به حسادت و ناراحتی اشاره دارد. شاعر با مقایسه خود با غنچه و لاله، به احساساتی چون عشق و شور و شوق اشاره میکند. او از درد و رنجی که در دل دارد سخن میگوید و به حالتی گواهی میدهد که در آن، زیبایی و غم به هم آمیختهاند. مانند غنچهای که به خاطر زیباییاش مورد حسادت قرار میگیرد، او نیز از دلتنگی و درد ناشی از عشق رنج میبرد.
هوش مصنوعی: از سر ضعف و دلی شکسته، احساس سنگینی میکنم؛ مانند مویی که بر زخم خشک شده و به آن چسبیده است.
هوش مصنوعی: این شعر به حالتی از عشق و دلبستگی اشاره دارد. شاعر از عشق و شوقی میگوید که به خاطر آن نمیتواند از زیباییهای یک مکان یا از نزدیکی به معشوقش دل بکند. او به نوعی به احساساتی عمیق و وابستگی اشاره میکند که نمیتواند خود را از زیباییها و جذابیتهای آن معشوق جدا کند. در این حالت، حسرت و آرزو نیز به تصویر کشیده میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دوات بودی عمری به پیش هر قلمی
به گاه شاهدی و کودکی و نیکوئی
شدی بزرگ به کار قلم شدی مشغول
سرت برند یکی کودک از هنرجوئی
دوات نیستی اکنون قلم شدی زیراک
[...]
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی
تو از نبات گرو بردهای به شیرینی
به اتفاق ولیکن نبات خودرویی
هزار جان به ارادت تو را همیجویند
[...]
خوش است عالم آزادگی و خوش خویی
بدین مقام درآ گر بهشت می جویی
اگر تو آینه ی روی دوست دریابی
به روی آینه بنگر که چون نکورویی
کدام جامِ جم آنجا که سینه ی صافی ست
[...]
کرشمه کردن تو وقت نار و بدخویی
سزد که نو کند اکنون لباس دلجویی
چه آبروست که حسن از رخ تو می بارد
به وقت صبح که روی چو ماه می شویی
جز از تو روی کسی را نکو نمی بینم
[...]
تو شمع مجلس انسی و از صفا همه رویی
سر از برای چه تابی ز ما نهان به چه رویی؟
هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق
غلام دولت آنم که شمع مجلس اویی
منم ز شوق ز دیوانه تا تو سلسله زلفی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.