گنجور

 
قدسی مشهدی

عاشقی، بر بستر آسودگی پهلو منه

تکیه زن بر شعله در گلخن، به گلشن رو منه

زهر اگر بر لب نهی، چون می بنوش و دم مزن

تیغ اگر بر سر نهی، سر بر سر زانو منه

بر میان زنار جز از زلف ترسایان مبند

طوق بر گردن به غیر از حلقه گیسو منه

کی خبر دارد ز ذوق عاشقی آن کس که گفت

دل به پیچ و تاب زلف و عشوه ابرو منه

عشق اگر خواهی دلا خون خور نهان و دم مزن

همچو قدسی داستانی بر سر هر کو منه

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عرفی

عاشقی دکان رسوایی به شهر و کو منه

بر دم شمشیر نه رو بر سر زانو منه

عشق از بازیچه بشناس، امت مجنون مباش

سر به یاد چشم جانان، در پی آهو منه

دل بود شایستهٔ دردی که از صد دل یکی

[...]

صائب تبریزی

دل ز غفلت چون خودآرایان به رنگ و بو منه

چون گل از هر شبنمی آیینه بر زانو منه

نام خود را کوهکن کرد از سبکدستی بلند

دست خود بر روی هم ای آهنین بازو منه

بستر بیگانه را هر تار، مار خفته ای است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه