عمری چو جاهلان پی چون و چرا شدم
بستم ز حرف لب، چو به حرف آشنا شدم
پای از گلیم فقر نکردم فزون دراز
با آنکه در دیار سخن، پادشا شدم
زد بر زمین همان نفسش هرچه برگرفت
عمری چو برگ گل پی باد صبا شدم
آخر شدم چو سبزه لگدکوب خاص و عام
گر چند روز، قابل نشو و نما شدم
بر سر همیشه سایهام از دست خویش بود
کی ملتفت به سایه بال هما شدم؟
گشتم تمام عشق و ز خود، کام یافتم
آخر به مدعای دل مدعا شدم
دارم چو صبح، آینه مهر در بغل
قدسی ازان سبب همه صدق و صفا شدم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر تحولی در زندگی شاعر است. او در ابتدا مانند جاهلان زندگی کرده و بدون تفکر به اطرافش نگاه میکند. پس از مدتی، زمانی که به حقایق آشنا میشود، متوجه محدودیتهای خود و واقعیات زندگی میشود. او در حالی که در کشاکش فقر است، تلاش میکند از آن فراتر برود. شاعر با تجربیات مختلف متوجه میشود که در نهایت، عشق و صداقت واقعی مهمتر از همه چیز است. در پایان، او به خودشناسی و درک عمیق از وجود خود میرسد و به آرامش درونی دست مییابد.
هوش مصنوعی: زندگیام را مانند نادانان صرف پرسش و چراییها کردم و از سخن گفتن دور شدم، اما وقتی با حقیقت و علم آشنا شدم، همه چیز تغییر کرد.
هوش مصنوعی: کوشش کردهام که از حد و مرز فقر خود تجاوز نکنم، با وجود اینکه در دنیای ادبیات به مقام بالایی دست یافتم.
هوش مصنوعی: نفسش بر زمین تاثیر گذاشت و هر چه برداشت کرد. من هم مانند برگ گلی شدم که عمرش به بادی که میوزد سپری میشود.
هوش مصنوعی: در نهایت مثل سبزهای شدم که همگان بر روی من پا میگذارند، هرچند مدتی در کنار آنها به رشد و نمو پرداختم.
هوش مصنوعی: من همیشه سایهام در دستان خودم بود، اما چه زمانی متوجه شدم که سایهی من به وجود بال پرندهای تعلق دارد؟
هوش مصنوعی: من تمام عشق را تجربه کردم و از خودم رها شدم، در نهایت به خواسته دل خود رسیدم و مورد توجه قرار گرفتم.
هوش مصنوعی: به مانند صبحی روشن و پاک، در آغوشم آینهای از مهر و محبت دارم که به همین دلیل، به حقیقت و صداقت دست یافتهام و صفا و پاکی در وجودم تجلی کرده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم
زایشان به قول و فعل ازیرا جدا شدم
تا همچو زید و عمرو مرا کور بود دل
عیبم نکرد هیچ کسی هر کجا شدم
گاهی ز درد عشق پس خوب چهرگان
[...]
با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟
کز روزگار صبر و سلامت جدا شدم
هر دم به خون دیده خود غرقه می شوم
من خون گرفته با تو کجا آشنا شدم؟
از من قرار و صبر، ندانم کجا شدند؟
[...]
تا خاک راه همت اهل صفا شدم
در دیده ها عزیزتر از توتیا شدم
من عندلیب گلشن قدسم ولی چه سود
کز زلف تو مقیّد دام بلا شدم
گرچه شدم ز کعبه به بتخانه باک نیست
[...]
از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم
از دست روزگار برون چون دعا شدم
زبن باغ تا ستمکش نشو و نما شدم
خون گشتم آنقدر که به رنگ آشنا شدم
بوی گلم جنون دو عالم بهار داشت
زبن یک نفس هزار سحر فتنه وا شدم
دل دانهای نبودکهگردد به جهد نرم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.