گنجور

 
خیالی بخارایی

تا خاک راه همت اهل صفا شدم

در دیده ها عزیزتر از توتیا شدم

من عندلیب گلشن قدسم ولی چه سود

کز زلف تو مقیّد دام بلا شدم

گرچه شدم ز کعبه به بتخانه باک نیست

روی تو بود قبلهٔ من هرکجا شدم

از دار و گیر رستهٔ بازار عاشقان

سودم هیمن بس است که شهر آشنا شدم

تا پرده بر گرفت ز مهرِ رخت صبا

مانند ذره رقص کنان در هوا شدم

تا در هوای قدّ توام جان و سر چو سرو

بر باد رفت از همه آزاد تا شدم

از سر نهاده ام هوس تاج سلطنت

ز آن دم که بر درت چو خیالی گدا شدم

 
sunny dark_mode