گنجور

 
قدسی مشهدی

به آشنایی چشم تو ناتوان شده‌ام

چو مو ضعیف ز سودای آن میان شده‌ام

خلیده در خم زلف تو ناخنش به دلم

منه ز دست، که با شانه همزبان شده‌ام

ز چاک سینه نفس بایدم کشید چو صبح

ببین ز هجر تو امشب چه ناتوان شده‌ام

هما دوباره به من سر فرو نمی‌آورد

ازان چو شمع سراپا یک استخوان شده‌ام

هوای ابرم اگر شاد می‌کند، چه عجب

به آفتاب ز مهر تو بدگمان شده‌ام

تو تیغ زن، که من از شکوه لب نمی‌بندم

چو خامه گر همه تن در سر زبان شده‌ام

همان لبم کند اظهار بی‌وفایی گل

چو غنچه گر همه دل عقده زبان شده‌ام

منم ز قدرشناسان گل که مدت‌هاست

به باغ رفته به گلگشت و باغبان شده‌ام

ز حال خویش فراموش کرده‌ام قدسی

دمی به مرغ چمن گر هم‌آشیان شده‌ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

ز فرقت تو چه گویم چه ناتوان شده‌ام

ز قحط آب چمن چون شود چنان شده‌ام

زمان وصل تو چون زود همچو برق گذشت

ز نوک هر مژه من ابر خون‌فشان شده‌ام

ز بس که گشته‌ام از فکر آن میان باریک

[...]

هلالی جغتایی

عجب شکسته‌دل و زار و ناتوان شده‌ام!

چنان که هجر تو می‌خواست، آنچنان شده‌ام

تو آفتابی و من ذره، ترک مهر مکن

که در هوای توام، گر بر آسمان شده‌ام

به گفت‌وگوی تو افسانه گشته‌ام همه‌جا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه