گنجور

 
قدسی مشهدی

تلخ است زبان در دهن از تلخی کامم

زنهار که پرهیز کن از طرز کلامم

تا بر سر من سایه مرغی نگذارد

خورشید، نظر دوخته بر گوشه بامم

تاری ز سر زلف توام بیش ندادند

چون قطره خوی، در بن مویی‌ست مقامم

در دایره چشم بود مرغ خیالت

آزاد نگردد دگر این مرغ ز دامم

دردا که ز همصحبتی زاهد خودبین

شد سنگ ریا رخنه‌گر شیشه و جامم

آهسته‌تر این جان به لبم آی، که دارد

اندیشه پرسش صنم کبک‌خرامم

با روی تو نظاره خورشید نخواهم

ای کاش بود آخر صبح، اول شامم

آن برهمنم خواند و این شیخ، چو قدسی

من خود خبرم نیست کزین هر دو، کدامم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جلال عضد

المنّة لِلّه که برآمد همه کامم

وان آهوی پدرام درافتاد به دامم

ای بخت! بیا بر من و بر خویش نظر کن

تا خود تو کدامی و من امروز کدامم؟

اقبال قرینم شد و محبوب رفیقم

[...]

ناصر بخارایی

امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم

گر باده به یادت نخورم، باد حرامم

در گوش قدح نام تو می‌گفت صراحی

زان روز هوادار می و همدم جامم

تا دانهٔ خالت نبود مرغ دلم را

[...]

حزین لاهیجی

زد نقش سخن سکهٔ جاوید به نامم

از صفحهٔ دلها نشود محو، کلامم

نوری ست عیان، در نظر حرف شناسان

هر مردمک نقطه ی خورشید، غلامم

نظاره کن امروز، گلستان ارم را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه