گنجور

شمارهٔ ۳۵۷

 
قدسی مشهدی
قدسی مشهدی » غزلیات
 

تلخ است زبان در دهن از تلخی کامم

زنهار که پرهیز کن از طرز کلامم

تا بر سر من سایه مرغی نگذارد

خورشید، نظر دوخته بر گوشه بامم

تاری ز سر زلف توام بیش ندادند

چون قطره خوی، در بن مویی‌ست مقامم

در دایره چشم بود مرغ خیالت

آزاد نگردد دگر این مرغ ز دامم

دردا که ز همصحبتی زاهد خودبین

شد سنگ ریا رخنه‌گر شیشه و جامم

آهسته‌تر این جان به لبم آی، که دارد

اندیشه پرسش صنم کبک‌خرامم

با روی تو نظاره خورشید نخواهم

ای کاش بود آخر صبح، اول شامم

آن برهمنم خواند و این شیخ، چو قدسی

من خود خبرم نیست کزین هر دو، کدامم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام