گنجور

 
جلال عضد

المنّة لِلّه که برآمد همه کامم

وان آهوی پدرام درافتاد به دامم

ای بخت! بیا بر من و بر خویش نظر کن

تا خود تو کدامی و من امروز کدامم؟

اقبال قرینم شد و محبوب رفیقم

عالم به مرادم شد و، ایّام به کامم

ما را نه سر حور و نه پروای بهشت است

حور است مرا یار و بهشت است مقامم

در سایه خورشید جمال تو همه عمر

خورشید سعادت نرود از سر بامم

بودی همه چون شام ز هجران تو صبحم

و اکنون همه چون صبح شد از روی تو شامم

سرگشتگی هجر تو بر من به سرآمد

زین پس همه در گلشن وصل تو خرامم

سهل است گرم عمر به سختی به سرآید

این کام که من یافتم از عمر تمامم

زان روز که نامم به زبان تو برآید

در اوج جلال است ز اقبال تو نامم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم

گر باده به یادت نخورم، باد حرامم

در گوش قدح نام تو می‌گفت صراحی

زان روز هوادار می و همدم جامم

تا دانهٔ خالت نبود مرغ دلم را

[...]

قدسی مشهدی

تلخ است زبان در دهن از تلخی کامم

زنهار که پرهیز کن از طرز کلامم

تا بر سر من سایه مرغی نگذارد

خورشید، نظر دوخته بر گوشه بامم

تاری ز سر زلف توام بیش ندادند

[...]

حزین لاهیجی

زد نقش سخن سکهٔ جاوید به نامم

از صفحهٔ دلها نشود محو، کلامم

نوری ست عیان، در نظر حرف شناسان

هر مردمک نقطه ی خورشید، غلامم

نظاره کن امروز، گلستان ارم را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه