گنجور

 
قدسی مشهدی
 

دامنم چند ز خون مژه دریا باشد؟

دیده نگذاشت که نم در جگر ما باشد

برنیاورد سر از موج سرشکم گردون

این گهر چند گره در دل دریا باشد؟

رشته‌ای را که در آن گوهر اشکی نکشند

بگسلانش، همه گر عقد ثریا باشد

در نظر، آینه مهر، صبوحی زن را

کی به کیفیت آیینه مینا باشد؟

عشق در بادیه‌ای ساخته سرگردانم

که در آن، ریگ روان، آبله پا باشد

نزنم دست در آن کار که بر هم زده نیست

شانه را گیسوی ژولیده تمنا باشد

کار قدسی به خدا باز گذار ای واعظ

جنگت امروز چرا بر سر فردا باشد