گنجور

 
کمال خجندی
 

همه کس را نظری از تو تمنا باشد

این نوع همه از دیده بینا باشد

دوش در خواهش یک بوسه رقیب تو مرا

چیزها گفت که دشنام تو حلوا باشد

تیر و خنجر فکن از دست و بنازیم بکش

چند بر جان و سرم منت اینها باشد

خط نشد شسته به آب از ورق عارض تو

آن مرکب مگر از درد دل ما باشد

بار ما روی چو مه دارد و بالای چو سرو

کس ندیدست چنین مه که به بالا باشد

تا کی ای مناسب از حد زدنم ترسانی

پیشه مستان چه بود حد تو پیدا باشد

گرچه چون چشم خود افتاده بکنجی است کمال

با خیال تو مپندار که بینا باشد