گنجور

 
صوفی محمد هروی

هر که را مهر تو اندر دل شیدا باشد

پای او را همه بر دیده من جا باشد

در جواب او

نخودابی که پر از لحم مهرا باشد

خرم آن دم که نصیب من شیدا باشد

قیمه بر صحنک ماهیچه بغایت خوب است

همچو آن زلف که بر عارض زیبا باشد

آن زمانی که کشم سر به گریبان کفن

روحم آن روز روان در پی حلوا باشد

پسته را چون بکنم، آید از آن سبز قبا

خوش بود پیش من ار صحن منقا باشد

زحکیمان نبود رنج مرا روی بهی

که مداوای من از کاسه بغرا باشد

وه در آن دم که طغاری بود از بولانی

من و همکاسه یکی، وه چه تماشا باشد

شیخ تسبیح به من داد که برخوان صوفی

من نخواهم مگر از خسته خرما باشد

 
sunny dark_mode