گنجور

 
قدسی مشهدی

دلم ز کعبه نه محمل نشسته می‌آید

به دیر رفته و زنار بسته می‌آید

اگر به کوی تو تا حشر گوش اندازند

صدای شیشه عهد شکسته می‌آید

نسیم باغ محبت مگر وزید، که باز

به دست دل، گل غم دسته‌دسته می‌آید

همای عشقم و پرواز گلشنی دارم

که مرغ سدره در او جسته‌جسته می‌آید

رقیب را نبود بهره‌ای ز زخم بتان

که تیر عشق به دلهای خسته می‌آید

ز درد هجر چنان دلشکسته‌ام قدسی

که نام دل به زبانم شکسته می‌آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عرفی

ز کوی عشق مَلَک دل‌شکسته می‌آید

مسیح می‌رود آنجا و خسته می‌آید

شهید ناوک آنم که چون رود به شکار

غزال قدس به فتراک بسته می‌آید

زمانه گلشن عیش که را به یغما داد

[...]

فصیحی هروی

دل از ولایت غم بار بسته می‌‌آید

چو موج بر سر طوفان نشسته می‌آید

کسی که لب به سراغی نسوخت کی‌داند

که کار بال ز پای شکسته می‌آید

بیا به طور و همه گوش شو که شاهد حسن

[...]

صائب تبریزی

به پرسش من در خون نشسته می‌آید

چراغ طور به بالین خسته می‌آید

ز بس شکستگی از صفحه جهان شد محو

صدا درست ز جام شکسته می‌آید

زمانه سخت نگیرد گشاده‌رویان را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه