گنجور

 
قدسی مشهدی

رسد گر بر لبم جان، چون رسی، ناچار برگردد

بیا تا آفتابم از سر دیوار برگردد

چنان از خوی او شد برطرف آیین پیوستن

که با هم سربه‌سر ننهاده خط، پرگار برگردد

ز بس طبع جفا نازک شد از همراهی خویت

چو گل پهلو زند بر خار، نیش خار برگردد

به نوعی روی دل سوی تو آوردم که می‌ترسم

سوی دل مردمان دیده را رفتار برگردد

غمش در خاطر از بس مانده، ترسم خرمی گردد

که بر شاخی چو ماند میوه‌ای بسیار، برگردد

سخن زان غمزه گویا بر زبان دارد، که قدسی را

نفس آید سلامت بر لب و افگار برگردد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

نمی بندد کمر هر کس کز او زنار برگردد

مباد آن روز کز من روی زلف یار بر گردد

زجان سیرست هر کس می نهد انگشت بر حرفم

به گرد راه گردد بخت چون از مار برگردد

در آن کشور که جنس من فشاند گرد راه از خود

[...]

جویای تبریزی

زبزم غیر در ظاهر چه شد گر یار برگردد

چو مژگانش ز خود یارب دلش زاغیار برگردد

در آوازم اثر کرده است از بس ضعف تن بی او

صدای ناله ام حاشا که از کهسار برگردد

شوی با لطفش ار با خاک یکسان صاحب اقبالی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه