گنجور

 
قدسی مشهدی

لب عاشق به حرف شکوه بیداد نگشاید

زبان بیدلان چون غنچه از هر باد نگشاید

چنین کز شش جهت راه امیدم بسته شد ترسم

که بر من آسمان هم ناوک بیداد نگشاید

دل آسوده را محبت کی به جوش آرد

فسون، بند از زبان سوسن آزاد نگشاید

ز بیدردی نبستم لب از افغان شام هجرانش

دم آخر، گره چون بر زبان افتاد، نگشاید

ز قید عشقبازی لذتی دیدم که می‌خواهم

پس از بسمل‌شدن هم بند من صیاد نگشاید

ره غم می‌روی قدسی، ز دلتنگی چه سود افغان

جرس را عقده دل هرگز از فریاد نگشاید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

به گلگشت بهار این خاطر ناشاد نگشاید

ز گل بی روی تو جز ناله و فریاد نگشاید

گره شد در دلم زلفت چه گردم گرد بستانها

چو دانم کین گره از طره شمشاد نگشاید

اگر مقصود نی آزادی از سرو قدت باشد

[...]

محتشم کاشانی

ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشاید

به جز شیرین کسی بند از دل فرهاد نگشاید

چمن از دل گشایانست اما بر دل بلبل

که دارد قید گل از سنبل و شمشاد نگشاید

رگ باریک جانم خود به مژگان سیه بگشا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه