گنجور

 
جامی

به گلگشت بهار این خاطر ناشاد نگشاید

ز گل بی روی تو جز ناله و فریاد نگشاید

گره شد در دلم زلفت چه گردم گرد بستانها

چو دانم کین گره از طره شمشاد نگشاید

اگر مقصود نی آزادی از سرو قدت باشد

صبا بند از زبان سوسن آزاد نگشاید

چه سود از روزن جنت اگر شیرین معاذالله

ز کوی خود دری در روضه فرهاد نگشاید

درآید هر که را بینی ز در یاری و غمخواری

در محنت سرای عاشقان جز باد نگشاید

مخوان زین پس به درس ای همدم از کوی خراباتم

که مشکل های عشق از خدمت استاد نگشاید

مگو جامی بدان مه کز غم خویشم رهایی ده

خلاص مرغ دام افتاده از صیاد نگشاید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشاید

به جز شیرین کسی بند از دل فرهاد نگشاید

چمن از دل گشایانست اما بر دل بلبل

که دارد قید گل از سنبل و شمشاد نگشاید

رگ باریک جانم خود به مژگان سیه بگشا

[...]

قدسی مشهدی

لب عاشق به حرف شکوه بیداد نگشاید

زبان بیدلان چون غنچه از هر باد نگشاید

چنین کز شش جهت راه امیدم بسته شد ترسم

که بر من آسمان هم ناوک بیداد نگشاید

دل آسوده را محبت کی به جوش آرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه