گنجور

شمارهٔ ۱۳۴

 
قدسی مشهدی
قدسی مشهدی » غزلیات
 

می دید رویت آینه و دیده برنداشت

خشنود شد دلم که ز مهرت خبر نداشت

برگ گلی نبرد صبا از چمن برون

کز درد، بلبلی ز پی‌اش ناله برنداشت

در حیرتم که دیده ازو برنداشتم

دل را چگونه برد که چشمم خبر نداشت

در خاک خفته‌ایم چو گنج و مقیدیم

مردیم و غم ز دامن ما دست برنداشت

دامن ز ننگ صحبت من چید هرکه بود

غیر از جنون عشق که از من بتر نداشت

چشم دلم ز نور رخ او لبالب است

در حیرتم ز طور که تاب نظر نداشت

از جور خویش می‌کُشدم ورنه در دلش

هرگز فغان بی‌اثر من اثر نداشت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام