گنجور

 
غبار همدانی
 

هلالم ز ابرو بتا تا نمودی

دل از دست دیوانۀ خود ربودی

کشد گر به بتخانه نقشت، مصّور

به یکدفعه بت ها کنندت سجودی

ندانم چرا شش جهت شد معطر

سحر شانه تا گیسوان را نمودی

به فتراک بستی دلم همچو آهو

چو عقده ز گیسوی مشکین گشودی

نماید به رویت دو زلف پریشان

چو پیچیده دودی به مجمر ز عودی

به سوز نهانی ز عشق تو اینک

لب خشک و چشم تر من شهودی

به نقشت قلم زد چو نقاش قدرت

ز نقشت همی خویشتن را ستودی

هزاران هزار آفرین صانعی را

که داد از عدم چون تویی را وجودی

به بیداریش چون نیابی غباری

هماره چو چشم خمارش غنودی