گنجور

 
غبار همدانی
 

ای سلسله زلفت سرمایۀ رسوایی

باز آی که رسوا کرد ما را دل شیدایی

بی سلسلۀ زلفت دانی که چها کردست

تاریک شب هجران با این سر سودایی

ای سرو سهی قامت وقت است که از بستان

بخرامی و بنمایی بر سرو دلارایی

با کوکب بخت خود تا روز همی جنگم

بی مِهر رخت هر شب در گوشۀ تنهایی

بر طلعت خویش از زلف گر پرده همی پوشی

باید که بپوشی چشم از چشم تماشایی

رخسارۀ رنگینت خونخواره نمی خواهد

خون دل ما تا چند از دیده بپالایی

هرگز دل مجنونم آرام نمیگیرد

تا از خَم زلفینت یک سلسله نگشایی