گنجور

 
غبار همدانی
 

با خویشتن فتاد مگر باز کار من

کآشفته شد چون طالع من روزگار من

زاهد کنون که پند تو در من اثر نکرد

پرهیز کن که در تو نیفتد شرار من

آهسته ساربان که زپای اوفتاده است

در زیر بار غم شتر راهوار من ‌

روزی شود ز دام غمم مرغ دل خلاص

کز یکدگر گسسته شود پود و تار من

یا رب ترحمی که بدین پیکر ضعیف

سخت است پایداری روز شمار من

یا قطره ای ببار به خاکم ز ابر لطف

یا برمکش ز خاک، تن خاکسار من

پا تا به سر زخون دلم لاله گون شوی

گر بگذری چون اشک روان از کنار من

ای دل صبور باش که آخر به یُمن عشق

خواهد شدن به جانب کیوان غبار من