گنجور

 
غبار همدانی
 

بجز رویت نخواهم رو به روی دیگری آرم

بجز گوش تو با گوشی سخن گفتن نمی آرم

منت ای ماه دوهفته چو مام بچه گم کرده

همی از خویش و بیگانه ز هر سویی طلبکارم

ز خود خالی شدم چون نِی ز تو پر شد رگ و هم پی

نظر کن کز دم عشقت چنان زیر و بمی دارم

ز هجر و وصل آن دلبر کدامین گفتنم خوشتر

به وصلش بیم هجر او به هجرش شوق دیدارم

چو من یک سوخته اختر ندیده گنبد اخضر

که سرگردان به کار خود همی بر سان پرگارم