گنجور

 
غبار همدانی
 

روزی که کلک تقدیر در پنجۀ قضا بود

بر لوح آفرینش غم سرنوشت ما بود

زان پیشتر که نوشد خضر آب زندگانی

مارا خیال لعلت سرمایۀ بقا بود

روزی که میگرفتند پیمان ز نسل آدم

عشق از میان ذرّات در جست و جوی ما بود

ساقی شراب شوقم دیشب زیادتر داد

گر پاره شد ز مستی پیراهنم به جا بود

بر عاصیان هر قوم بگماشت حق بلایی

ما خیل عشقبازان هجرانمان بلا بود

ساقی لباس زهدم صد ره به مِی فروشُست

تا پاک شد ز رنگی کالودۀ ریا بود

گر در محیط حیرت غرقم گناه من چیست

در کشتی وجودم عشق تو ناخدا بود

می‌خواستم که دل را از غم خلاص یابم

داغ جدایی آمد وین آخرالدوّا بود