گنجور

 
غبار همدانی
 

هرکه دست از جان نشوید کی ز جانان کام جوید

وان که در آتش نسوزد کی ز آب آرام جوید

عاشق و آرام دل هیهات هیهات این بلا کش

کی به یاد خویشتن پرداخت تا آرام جوید

دل پناه از جور گردونم به جانان برده هِی هِی

آهوی مسکین امان از شیر خون آشام جوید

عاشقی را خاک بر سر کن که وصل و کام خواهد

عارفی را ننگ عارف دان که ننگ و نام جوید

مَنعم از زلفش مکن زاهد که چون صید بلاکش

عاشق صیّاد شد پیوسته حلقۀ دام جوید

از شکنج زلف جانان دل به رویش گشت مایل

صبح گم کردست او را در میان شام جوید

از حجاب زلف بیرون آ که این بیچاره عاشق

بگسلد زُنّار و بیزاری از این اصنام جوید