گنجور

شمارهٔ ۱۰

 
غبار همدانی
غبار همدانی » غزلیات
 

ساقی بیار باده که دوشم خیال دوست

بر گوش جان رساند نوید وصال دوست

پرداختم سراچۀ دل از خیال غیر

تا با فراغ بال درآید خیال دوست

چون گوی اگر اشارۀ چوگان کند سرم

پیش از بدن رود زپی امتصال دوست

جان میدهم چو شمع سحرگه گر آورد

پروانه وصال بَرید شِمال دوست

ساقی بیار مِی که به من پیر می فروش

در جام باده داد نشان جمال دوست

دایم دهد نوید وصالم ولی چه سود

باور نمیکند دل عاشق محال دوست

صد گونه دام در ره ما می نهاد چرخ

تا مرغ دل نبود گرفتار خال دوست

دیگر چه غم ز لشگر خونخوار دشمنم

چون گشت مُلک هستی من پایمال دوست

ای دل مبُر امید که هم رحمت آورد بیند

به کام دشمن اگر دوست حال دوست

مشتی گدا به نقد وصالش طمع کنند

گر پرد ۀ جمال نباشد جلال دوست

برخیز ازین میانه غبارا که مشکل است

با خاکیان راه نشین اتّصال دوست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify