گنجور

 
نظام قاری

صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست

بر خوردن از درخت امید وصال دوست

در جواب او

افزون زرخت نو شده حسن و جمال دوست

از زیور وزرست زیادت کمال دوست

رخت به گزیده و والای سیبکی

پوشیده تا که خورد بری از نهال دوست

کردم صباح عید ببر جامه عقل گفت

صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست

گرمی بکار عشق سزد نی فسردگی

سر ما برد زکله عریان خیال دوست

دستت بود بگردن مقصود همچو جیب

مانند یقه گربکشی گوشمال دوست

درشده ریشه دید بوالا غداد مشک

ازسر گرفت دل هوس زلف و خال دوست

از آن قباچه قلمی دوخته نگر

با جامه شکافته غنج و دلال دوست

قاری به بیت البسه مدح بتان مکن

در خانه جای رخت بود یا مجال دوست

 
sunny dark_mode