گنجور

 
قوامی رازی

تا کرده ام ای دوست به عشق تو تولا

شد رنج و بلای دلم آن قامت و بالا

شایند تو را جان و روان بنده و چاکر

زیبند تو را حور و پری خادم و مولا

با طلعت میگونی و با دولت میمون

با صورت حورائی و با دیده شهلا

حقا که چو جان دارمت و بلکه به از جان

هست از دل «من» آگه الله تعالی

جانا بنه این خوی بد از سر که پس آنگه

یک باره تبرا شود آن جمله تولا

در هیچ مرادی ز تو آری نشنیدیم

آخر نعمی بایدمان تا کی ازاین لا

ما را ز تو جان و دل و سیم و زر و کالا

هر چند نباشد به همه وقت دریغا

با جور و جفاکردن تو فایده ای نیست

چندان که همی گویمت البته و اصلا

تاروز قیامت ز مقالات قوامی

گویند غزلهای تو دربزم اجلا