گنجور

 
قوامی رازی

نکنی ای بت ستمکاره

چاره عاشقان بی چاره

از پی آن که سغبه تو شدیم

چه کنیمان ز عالم آواره

شیرخواره که روی خوب تو دید

بر تو عشق آورد ز گهواره

چه شود گر ز آه و ناله من

تر کنی زاب دیده رخساره

بر سماع هزار دستان گل

جامه تن همی کند پاره

ای قوامی تو را بخواهد کشت

به تهور نگار خونخواره

اره بر سر نهاد عشق تو را

زیر تیشه گرفت یک باره