گنجور

 
قوامی رازی

دلبر رنگرز نکو پسرست

وز همه نیکوان ظریفتر است

پدری را که آنچنان خلف است

مادری «را» که آنچنان پسر است

آفتابش بر آستین قباست

ماهتابش برآستان درست

نمکین دلبری است شیرین لب

راست چون صدهزار من شکر است

زاتش عشق لفظ چون نمکش

دل ما چون کبابهای تر است

آب در دیده ها چو آب بقم

از غم آن نگار نیکبر است

مشگ بر بویها شرف دارد

زانکه از رنگ زلفش بهره ور است

عاشقان رابه سور و ماتم در

یار شکر فروش نیل خرست

دربرخور دو دسته نیلوفر

دست او دان چو پیش روی درست

شاید ار داردم به دو کان در

کز من او را چهارگان گهر است

اشگ و روی و دل و برم او را

بقم و نیل و زاج و معصفر است

از یکی خم برآورد صد رنگ

من خرم گرنه عیسی دگر است

گفتم ای ماه روی رنگرزان

قمر رنگرز عجب خبر است . . .!

گفت: در میوه های باغ نگر

تا بدانی که رنگرز قمر است