گنجور

 
قوامی رازی
 

ای جهان را بزرگیت معلوم

وای خرد را کفایتت مفهوم

سخنت باد بر دل وزرا

گرم چون انگبین و نرم چو موم

ولیت بر کنار آب حیات

عدوت در میان باد سموم

آن درختی که چون تو میوه دهد

آفرین باد بر چنان بر و بوم

یک دو هفته گذشت که این خادم

کمتر آمد به پیش آن مخدوم

خشم کم گیر چون به مهراندر

کرده ای اعتقاد من معلوم

از عقوبت به سم بود که ز بخت

مانده باشم ز خدمتت محروم

من که باید که با تو بنشینم

کز تو خیزد معیشت و مرسوم

چه نشینم به تنگ دستی در

پیش مشتی فراخ کون زن شوم

آری آری به طبع بنشیند

مرغ می شوم بر درخت ز قوم

رنج نان دادن است و زن گادن

که مرا جان برآرد از حلقوم

آدمی را دو محنت سنگی است

رنج حلقوم و آفت خرطوم