گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

روز عید است به من ده می نابی چو گلاب

که ازان جام شود تازه ام این جان خراب

جان من از هوس آن، به لب آمد اکنون

به لب آرم قدح و جان نهم اندر شکراب

روزه داری که گشادی ز لبش نکهت مشک

این زمان در دهنش نیست مگر بوی شراب

آنکه خیزان و فتان بود به مسجد زین پیش

هست در میکده خیزان و فتان مست و خراب

دف که او گرد نمی گشت به دور مجلس

می رود دور کنان جانب مجلس بشتاب

می حلال است کنون خاصه که از دست حریف

در قدح می چکد آب نمک آلود کباب

ساقیا، نوش چنان کن که صدا باز دهد

بر سر شارع می گنبد سیمین حباب

هر که را بوی گل و می به دماغ است او را

آن دماغیست که دیگر نکند بوی گلاب

بنده خسرو به دعای تو که آن حبل متین

دست همت زد و پیچید طناب اطناب