ای شاه جهانگیر جهاندار جهانجوی
عید است و لب یار و لب جام و لب جوی
از درد و غمان جان و روان تورها یافت
تو ز انده و اندیشه بیاسای و روان جوی
در شدت همی باد بهار آید گه گاه
بر باد بهاری بستان باده خوشبوی
گه گوی همی باز و گهی صید همی کن
ای تیغ تو چوگان و سر دشمن تو گوی
شمشیر تو چون روی و دل خصم بسوزد
گر خصم تو باشد بمثل زاهن و از روی
چندانت بقا باد بشاهی که تو خواهی
بدخواه تو از بیم تو بگدازد چون موی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به ستایش و قدردانی از خداوند پرداخته و از نعمتهای او در زندگی صحبت میکند. شاعر از آزادی و خوشبختیای که به واسطهی الطاف الهی به او داده شده، سخن میگوید و تاکید میکند که از دشمنان دوری کرده و تحت حمایت الهی قرار دارد. در نهایت، شاعر آرزوی پایداری و ثبات در این خوشی و آزادی را دارد و از خداوند درخواست میکند که همیشه این نعمتها باقی بمانند.
هوش مصنوعی: ای پادشاه که دنیا را میگردانی، امروز عید است و لبهای معشوق، می و جوی آب، همه نماد شادی و سرمستیاند.
هوش مصنوعی: از میان درد و غم، جان و روان تو را آرامش یافتند. از غم و اندیشه خود رهایی یاب و به سوی آرامش روان حرکت کن.
هوش مصنوعی: در اوج شدت وزش باد، بهاری گاه و بیگاه میوزد؛ در این هنگام، خوشبویی از گلهای بهاری را در باغ احساس کن و از آن لذت ببر.
هوش مصنوعی: گاهی تو در حال صحبت هستی و گاهی در حال شکار و تسلط بر دشمن. ای شمشیر، تو مانند گوی در بازی چوگان هستی و دشمن سر تو را هدف قرار داده است.
هوش مصنوعی: شمشیر تو چنان قوی است که اگر دشمن تو مانند آهن باشد، میتواند او را بسوزاند و از بین ببرد.
هوش مصنوعی: چندین تن از قدرت و سلطنت تو را دعا و آرزو میکنند، اما دشمنان تو از ترس تو چنان میسوزند که مانند موی رشته رشته میگردند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هنگام گلست ای به دو رخ چون گل خود روی
همرنگ رخ خویش به باغ اندر گل جوی
همرنگ رخ خویش تو گل یابی لیکن
همچون گل رخسار تو آن گل ندهد بوی
مجلس به لب جوی برای شمسه خوبان
[...]
دراج کند گرد گیازار تکاپوی
از غالیه عجمی بزده بر سر هر موی
هزمان بکند بانگ نمازی به لب جوی
در سجده رود خیری با لالهٔ خودروی
از باغ مکن بیش بنفشه که بنفشه
در نسبت زلف تو همی دارد دعوی
اندر دو بناگوش ممال ای پسر آن را
ترسم که رسد زو به بناگوش تو عدوی
رنگ از گل رخسار تو گیرد گل خود روی
مشک از سر زلفین تو دریوزه کند بوی
شمشاد ز قدّت به خم، ای سرو دل آرا
خورشید ز رویت دژم، ای ماه سخن گوی
از شرم قدت سرو فرومانده به یک جای
[...]
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی؟
تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی؟
صد نعره همی آیدم از هر بن مویی
خود در دلِ سنگین تو نگرفت سر موی
بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.