گنجور

 
قطران تبریزی
 

بود محال مرا داشتن امید محال

به عالمی که نباشد همیشه بر یک حال

از آن زمان که جهان بود حال زینسان بود

جهان بگردد لیکن نگرددش احوال

دگر شوی تو و لیکن همان بود شب و روز

دگر شوی تو و لیکن همان بود مه و سال

محال باشد فال و محال باشد زجر

مدار بیهده مشغول دل به زجر و به فال

مگوی خیره که چون رسته شد فلان اعوان

مگوی خیره که چون برده شد فلان ابدال

تو بنده‌ای سخن بندگانت باید گفت

که کس نداند تقدیر ایزد متعال

همیشه ایزد بیدار و خلق یافته خواب

همیشه گردون گردان و خلق یافته هال

دل تو بستهٔ تدبیر و نالد از تقدیر

تن تو سخرهٔ آمال و غافل از آجال

عذاب یاد نیاری به روزگار نشاط

فراق یاد نیاری به روزگار وصال

نبود شهر در آفاق خوش‌تر از تبریز

به ایمنی و به مال و به نیکوئی و جمال

ز ناز و نوش همه خلق بود نوشانوش

ز خلق و مال همه شهر بود مالامال

در او به کام دل خویش هر کسی مشغول

امیر و بنده و سالار و فاضل و مفضال

یکی به خدمت ایزد یکی به خدمت خلق

یکی به جستن نام و یکی به جستن مال

یکی به خواستن جام بر سماع غزل

یکی به تاختن یوز بر شکار غزال

به روز بودن با مطربان شیرین گوی

به شب غنودن با نیکوان مشگین خال

به کار خویش همی کرد هر کسی تدبیر

به مال خویش همی داشت هر کسی آمال

به نیم چندان کز دل کسی برآرد قیل

به نیم چندان کز لب تنی برآرد قال

خدا به مردم تبریز بر فکند فنا

فلک به نعمت تبریز برگماشت زوال

فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز

رمال گشت جبال و جبال گشت رمال

دریده گشت زمین و خمیده گشت نبات

دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال

بسا سرای که بامش همی بسود فلک

بسا درخت که شاخش همی بسود هلال

کز آن درخت نمانده کنون مگر آثار

وز آن سرای نمانده کنون مگر اطلال

کسی که رسته شد از مویه گشته بود چو مو

کسی که جسته شد از ناله گشته بود چو نال

یکی نبود که گوید به دیگری که مموی

یکی نبود که گوید به دیگری که منال

همی به دیده بدیدم چو روز رستاخیز

ز پیش رایت مهدی و فتنهٔ دجال

کمال دور کناد ایزد از جمال جهان

کمی رسد به جمالی کجا گرفت کمال

چنان که باید بگذاشتم همی شب و روز

به ناز و باده و رود و سرود و غنج و دلال

به مهر بود دل من ربوده چند نگار

به فضل بود دل من سپرده چند همال

بدان همال همی دادمی به علم جواب

وزان نگار همی کردمی به بوسه سؤال

یکی گروه به زیر اندر آمدند ز مرگ

یکی گروه پریشان شدند از آن اهوال

ز رفتگان نشنیدم کنون یکی پیغام

ز ماندگان بنبینم کنون بها و جمال

گذشت خواری لیک این از آن بود بدتر

که هر زمان به زمین اندر او فتد زلزال

زمین نگشتی لرزان اگر نکردی پشت

بحکم شاه ستوده دل و ستوده خصال

چراغ شاهان مملان که پیش تیغ و کفش

یکیست شیر و شگال و یکیست سیم و سفال

ز گال گردد با مهر او برنگ عقیق

عقیق گردد با کین او برنگ ز گال

بگاه رادی رادان ازو زنند مثل

بگاه مردی مردان ازو برند مثال

بروز بزم بود کفش آفتاب نما

بروز رزم بود تیغش آسمان تمثال

جهان نباشد با جود او یکی ذره

زمین نه سنجد با حلم او یکی مثقال

بلای جان معادی توئی به روز نبرد

حیات جان موالی توئی بروز نوال

سزد که شاهان گاه ترا نماز برند

که سجده گاه سعود است و قبله اقبال

خدای تیغ ترا از ازل بزال نمود

ز بیم تیغ تو نازاده خشک شد سر زال

اگر تو خشم کنی بر هژبر گور افکن

وگر تو کینه کشی از پلنگ آهو مال

یکی بچنگال از خشم برکند دندان

یکی بدندان از دست بفکند چنگال

نهال نیک نروید مگر ز نیک درخت

درخت نیک نخیزد مگر ز نیک نهال

جمال و حسن پدر داری و عجب نبود

پدرت هم ز پدر یافته است حسن و جمال

اگرچه خیل بود روز جنگ پشت ملوک

تو پشت خیلی در روز جنگ و گاه جدال

بدست و تیغ تو آراسته است مردی و ملک

چو دست و پای عروسان بباره و خلخال

خدایگانا کار جهان چنین آمد

گهی نشاط و سرور و گهی بلا و ملال

از آن غمی که گذشته است بر تو یاد مکن

وزان بدی که نیاید بسوی تو مسگال

غم گذشته کشیدن بود محال مجاز

غم نیامده بردن بود مجاز محال

بخواه باده بر آوای مطربان جمیل

بگیر ساغر بر یاد مهتران جمال

همیشه تا نبود سرو را ز لاله طراز

همیشه تا نبود ماه را ز مشک شکال

بسان ماه بتاب و بسان مشگ ببوی

بسان لاله بخند و بسان سرو ببال