گنجور

 
قاسم انوار
 

دستم بدست گیر، که دل توبه کارتست

جان را نگاه دار، که جان یار غارتست

بر جان و بر دلم نظری کن ز روی لطف

جان را هزار منت و ذل شرمسار تست

اندر مغازه تنم، ای جان نازنین

تو پادشاه روح و دلم پرده دار تست

الطاف مینمایی و احسان ز حد گذشت

جان شرمسار عاطفت بی شمار تست

گفتم که: عقل؟ گفت که: قاضی کن فکان

گفتم که: عشق؟ گفت که: دارالعیار تست

گفتم که: سوز دارم و آتش، چه حالتست؟

گفتند: روشن از دل آتش نثار تست

گویند: قاسمی، که دم از عاشقی مزن

همراه عشق باش، که یار و دیار تست