گنجور

 
قاسم انوار
 

بجان تو، که خمارم بغایت، ای چلبی

بریز باده حمرا بشیشه حلبی

چو مست جام «اناالحق » شوم، چنانکه مپرس

هم از تو در تو گریزم ز شرم بی ادبی

همیشه حسن سبب را بجان خریدارم

بدان سبب که تو، ای جان، مسبب سببی

اگر بعشق شوی آشنا عیان بینی

هزار شیوه شیرین، هزار بوالعجبی

مگو حبیب عجم را که: غافل از عربیست

زبان او عجم آمد، روان او عربی

هزار درد درون داشتم، چو رو بنمود

«فزال لی تعبی » و «و زاد لی طربی »

نسب حقیقت عشقست، اگر خبر داری

مگو بمجلس مستان فسانه نسبی

چو آفتاب برقصیم و مست و خوش حالیم

برو، تو ناصح، ازین جا، که عقده ذنبی

نیاز قاسم بیچاره از کرم بپذیر

«حبیبی، انت رجایی و انت منقلبی »